بماند به یادگار از اواسط تیر ۴۰۳

حتی بلد نیستم و نمیدونم حالتای نعشگیه یا خماری؟ ولی میدونم حدودا ۲۴ ساعت میگذره از تایمی که تا خرخره تنهایی کشیدم ....

کسی که آرزوش بود مثل یه عروسک پشت ویترین فقط نگام کنه و مثل بت میپرستید منو و آرزوش بود یه دقه براش وقت بزارم ، با یه ذره نزدیک شدن و فهمیدن اینکه بهش احتیاج دارم و شاید دقیقا اونی که فکر می‌کرد نیستم خیلی سریع عوض شد سرد شد محو شد...‌البته که بهتر...همون بهتر قبل از اینکه بهش وابسته شم و عادت کنم ذات واقعیشو شناختم ...مثل اکثریت جامعه ی مردها...

رفیقی که یه مسیر ۵ ماهه رو با هم شروع کردیم درست چند هفته قبل از به نتیجه و ثمر رسوندش زد زیر همه چی و ناامیدانه برگشت شهرشون و بازم من موندم و من و تنهایی ...چیزی که همیشه ازش میترسیدم...

از دیشب تا الان سر جمع سه ساعتم نخوابیدم چند روزه کولر خرابه و این گرما داره عصبیم میکنه و این درد شدید پی ام اس همه ی حس های بد رو چند برابر بدتر جلوه میده...

دارم اشکامو پاک میکنم ...این اتاق واسه فکر کردن و تصمیم گرفتن زیادی کثیف و بهم ریخته اس ...باید بلند شم جمعش کنم...

هم ناامیدم هم دلم توکل میخواد...هم بریده ام هم میدونم باید ادامه داد....

تم زندگیم شده شبیه فیلم های لیلا حاتمی ....

ولی اوضاع همینجوری نمیمونه بالاخره خدا مثل همیشه یه راهی باز میکنه دیگه...قرار نیست ولم کنه....

چون میگذرد غمی نیست

حالم خوبه

دارم کارامو میکنم

زندگی جریان داره

فقط یه کم بوی مرگ میدم

کسی چه میدونه تهش چی میشه؟

تلقین و انرژی منفی نیست...واقعیته‌...من این‌روزا اصلا قوی نیستم ...نمیتونم تصمیم درستی بگیرم نمیتونم نقش اون آدمی که تو ذهنم از خودم ساختم رو بازی کنم ...نمیتونم محکم و پرقدرت برم جلو...

ولی اونجا هم نمیخوام برگردم حالم از تمام مختصات اونجا بهم میخوره درسته نمیتونم جایی که میخوام برم ولی حداقل الان زورم میرسه که از اونجایی که بدم میاد فرار کنم و بهش برنگردم...

اصلا شاید قدرت هم تو همین باشه...با وجود تمام ضعف ها و زخم ها و ترس ها ادامه دادن و بیخیال نشدن و بهتر کردن اوضاع‌...