درسته خب...

یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد......باید دائم کار کند.....وگرنه به محض اینکه بیکار شود، فورا به عشق فکر خواهد کرد.....‌

میدونم اشتباهه ولی دروغ و انکار چرا؟

هنوزم تمام قشنگی های دنیا تو چشمای تو خلاصه میشه

همه ی حس های خوب با دیدن صورت قشنگت تو وجودم زنده میشه

https://music-fa.com/download-song/47682/

دیگه عذاب وجدان ندارم

چند شب پیش حس عذاب وجدانم زد بالا انقدر که فک کردم و هی احساس کثافت بودن بهم دست داد و گفتم اینطوری نمیشه پیام دادم به این پسره که پاشو بیا میخوام باهات حرف بزنم چون شب قبلشم اعصاب نداشتم الکی سر این بنده خدا خالی کردم داد زدم سرش کلی....

اومد و نشستیم و خیلی کامل براش توضیح دادم که من از روز اول هیچ قولی بهت ندادم اما مثل اینکه ناخواسته جوری رفتار کردم که تو جدی گرفتی و خیلی حست با من فرق داره...بهش گفتم اگه من رفتارم اینه اصلا تقصیر تو نیست مشکل از خودمه الان جای تو گلزار هم میومد پیشم بازم حوصلشو نداشتم...گفتم عذاب وجدان گرفتم از اینکه نکنه دلت بشکنه یا حس ناکافی بودن کنی چون واقعا آدم دل شکستن نیستم...حتی ازش معذرت خواهی هم کردم انقدر که عذاب وجدان گرفته بودم...

بهش گفتم خواهش میکنم شماره حسابتو بده همه خرجایی که این چند روز کردی رو بریزم چون نمی‌خوام حس سوءاستفاده کردن از کسی رو داشته باشم من اصلا این مدلی نیستم....کلی هم خودمو کوبیدم که ازم بدش بیاد گفتم من خیلی با چیزی که میبینی فرق دارم من روانی ام بی اعصابم خل و چلم اصلا چیزی که تصور میکنی نیستم ....واقعا هم چیزی که فکر میکنه نیستم دروغ نگفتم بهش...

گفتم تهش شماره حسابشو میده و تموم میشه میره و منم خیالم راحت که ناخواسته کسی رو معطل خودم نکردم...

حالا نتیجه اش برعکس چیزی که میخواستم شد:گفتم الان بهش برمیخوره میره دیگه بعد که حرفام تموم شد گفت همین چند دقه که باهام حرف زدی کل روزمو ساخت😐اون پولا رو هم فکر کن واسه روان درمانی و حق مشاوره خودت دادم بهت چون اصلا میبینمت حالم خوب میشه بعدشم گفت حداقل بزار هر چند وقت یه بار یه ذره ببینمت حالم خوب شه بعد تازه فهمیدم این بنده خدا حالش از منم بدتره😂😂😂

دیگه بالاخره من چیزی که به عهده ام بود رو گفتم باقیش دیگه دست من نیست...اینکه نوبت بعدی دکترمو تو گوشیش سیو کرده که قبل من اونجا باشه واقعا دیگه به من ربطی نداره...بچه که نیست ۳۳ سالشه

سرم داره میترکه

من خیلی به خودم دروغ میگم سعی میکنم خودمو گول بزنم همش هم در جهت محافظت از خودمه ولی مثل اینکه نتیجه نداده به خودم افتخار کردم چقدر قوی ام تو این مدت که تونستم نبینمت باز دوباره نتونستم جلو خودمو بگیرم و گوه زدم به همه ی سختی هایی که این مدت کشیده بودم و دیدمت و فهمیدم من به شدت حسودم و این حسادت تموم نمیشه اصلا....چه یه دختر بچه ۱۵ ساله چه زن ۵۵ ساله رو حتی نمی‌خوام کنارت ببینم میدونم نرمال نیست این حالت، ولی دست خودمم نیست من در عین حال که فکر میکنم دیگه تمومه و خلاص شدم الان حس میکنم با سلول به سلول بدنم میخوامت هر جوری باشی هنوز میخوامت...چقدر قرص خوردم این مدت چقدر زور زورکی سعی کردم رو بقیه کراش بزنم 🙄ولی نشد هی به زووور خیره میشدم به بقیه ، به خودم میگفتم اینم خوبه ها یه ذره دیگه سعی کن شاید خوشت اومد ...ولی نشد....همین به هم ریختگی کوچیک باعث شده از دیشب تا الان هی کابوس ببینم ....

دیگه نمیدونم باید چیکار کنم نه فاصله گرفتن و ندیدن جواب میده نه قرص خوردن نه جایگزین کردن نه هیچ چیز دیگه ای ... وقتی فکر میکنم تو این چند سال چقدررر بخاطرت به خودم آسیب وارد کردم دلم میخواد خودسوزی کنم کاش مثل علی یاسینی میتونستم بگم اگه برگردم عقب نمیبینمت تو رو قول میدم....لعنت به اولین باری که دیدمت همون اولین بار با اینکه هیچ حسی نداشتم یه صدایی تو سرم گفت تو بالاخره عاشقش میشی کاش همون موقع فاصله میگرفتم لعنت به من....حس میکنم یه تیکه از قلبم خالیه....
حس رها شدگی دارم...عین یه بچه که تو شلوغی بازار مامانشو گم کرده....نیاز به کمک دارم ولی فک نکنم کسی بتونه کمکم کنه... چاره ای نیست بازم ادامه میدم بازم مقاومت میکنم شاید هیچوقت فراموشت نکنم اما بالاخره یه روزی میرسه که اون قسمت قلبم دیگه خالی نیست یه روزی میرسه که با تمام وجودم نخوامت...

اینو واقعا دوبار بخون

انگار یسری ادما میان تو زندگیت تا فقط یاد بگیری به هر زباله ای نباید خوبی کرد و اینکه اگه تو با همه خوبی دلیل نمیشه همه باهات خوب باشن!🤗
پ.ن:دیروز یه جا نوشته بود:شد شد، نشدم اولین بار نیست که نمیشه.

فک کنم خیلیا این جمله رو زندگی کردن...

پ.ن:دیروز حالم بد بود گفتم زودتر برگردم خونه اومدم سوار شم یه پسره گفت وایسا پنچری...خلاصه سه ساعت منتظر امداد خودرو بودم و اومد درست کرد و رفت...بعدش یه جا پارک کرده بودم پیام یکیو جواب بدم که یهو یکی اومد زد به ماشین این از این...بعد که دوباره راه افتادم یکی یه جورررری پیچید جلوم و سبقت گرفت که یه لحظه دیرتر ترمز میکردم چپ کرده بودم منم دیگه قاطی کردم با سرعت ۱۲۰ تا افتادم دنبالش رسیدیم به چراغ قرمز اومدم پیاده شم‌ که برم جلو خانواده اش فحش کشش کنم و خواهر و مادرشو بیارم جلو چشش که چراغ سبز شد...خیلی حیف شد دلم یه دعوای درست حسابی میخواست...دوست داشتم هر چی اعصاب خوردیه سر این یارو خالی کنم و خیابونو بند بیارم....

سخن بزرگان(خودم)

به چیزایی که نداری یا از دست دادی یا نمیتونی به دست بیاری فکر نکن....به چیزایی که میتونی به دست بیاری فکر کن به چیزایی که داری فک کن....
وگرنه اون فکرای تلخ، جسم و روحتو ذره ذره نابود میکنه...

شب آهنگی

مهمون این قسمتش امیر مهدی ژوله بود...همیشه دوسش داشتم چه نویسندگی اش چه استنداپش چه بازیگریش...فوق العاده اس این آدم و البته که تا حدودی میدونم زندگی سختی داشته و اغلب نوشته هاش طنز تلخ بوده...

یه حرف قشنگی زد تو این برنامه، گفت ما آفریده نشدیم که خوشحال و خوشبخت بشیم....آفریده شدیم که وسط این سختی ها تاب بیاریم و ادامه بدیم و ناامید نشیم....

توصیف قشنگی بود از زندگی...کاش آدم هرروز به خودش یادآوری کنه آفریده نشده که خوشبخت بشه....کاش الکی مقاومت نکنیم و کمالگرا نباشیم کاش باور کنیم ته ته اش ۷۰ ۸۰ ساله ...تموم میشه میره و این اصلا تلخ نبست...این باور تحمل سختی ها رو آسونتر میکنه بنظرم...

وقتی باورت این باشه الکی حرص نمیخوری حسادت نمیکنی رنج بیخودی نمیکشی....و همین چند سالی که زنده ای زندگی میکنی....

پ.ن:از یه دختر دست فروش جوراب و لیف خریدم با اینکه لازم نداشتم تهش یه لبخندی زد گفت خدا به زندگی ات برکت بده...چقدر حس سبکی کردم چقدر خستگیم دررفت....

پ.ن:می دونی چرا تغییر سخته؟
چون آدمی رنج آشنا رو به خوشی نا آشنا ترجیح میده.
از دایره امنت بیرون بیا...

فرزاد

تو دو راهی ام کاش یکی بگه چیکار کنم...برا اولین بار گیر کردم تو این موقعیت...بخاطر دیدگاه منفی و گاردی که از یه زمانی نسبت به مردا پیدا کردم محبت و حرف هیچکدومشون رو باور ندارم...بخاطر همین دیگه هیچکس رو جدی نگرفتم...تو این دو سه هفته که آشنا شدیم من فقط به چشم فروشنده میدیدمش ولی اون نه...گفتم اینم از همون لاشی های بزن دررو و ایناست بزار اصرار کنه به اومدن تهش دو سه روز که دید اخلاق خوش نشون نمیدم و اونجوری که میخواد نیستم بیخیال میشه میره دیگه...ولی نشد....بنا به یه دلایلی از خودم مطمئنم که هیچوقت حسی بهش پیدا نمیکنم اما میترسم از اینکه اون وابسته شه و عادت کنه....وحشت دارم از دل شکستن...از الکی امیدوار کردن کسی و بعد رها کردنش...چون میدونم تاوان دل شکستن خیلی سخته...ولی من هیچ امیدواری ای بهش ندادم خودش چسبیده هر جا میرم میاد هنوزم مطمئنم حرفاش فیکه ولی با خودم میگم اگه یه درصد راست باشه چی؟نمیخوام کارماشو پس بدم...نمیتونم از خودم برونمش هر کار کردم نشد...هر جا گفت نرفتم آخرش امروز دیدم اومده کتابخونه داره ثبت نام میکنه بعد اومد پشت میز میگه بیا درساتو واسه من توضیح بده من گوش میدم...گفتم اشکال نداره جوگیره ۲ روز دیگه خسته میشه میره...گفتم وقت ندارم باید دو ساعت دیگه برم دکتر گفت آدرس بده بیام منم گفتم حرف مفت میزنه آدرس دادم وقتی رفتم مطب دیدم زودتر از من رسیده...با اینکه وضع مالیش میدونم اوکی نیست تو همین ۲ هفته ۲ تومنی خرج کرده الکی...پول ویزیتو حساب کرد
با اینکه ۳۳ سالشه یه رفتارای عجیب داره گیر داده بود میخوام برم تو با دکتر حرف بزنم ببینم چته؟ به زور نگهش داشتم...خواستم بنزین بزنم اومد دنبالم خودش بنزین زد و حساب کرد و رفت...من نمیخوام دیگه نسبت به هیچ مردی خوش بین باشم ولی ته دلم انگار از خدا میترسم یه درصد اگه واقعا آدم خوبی باشه و ناخواسته دلش بشکنه چی؟ حوصله عذاب وجدان ندارم کاش یه لاشی عوضی باشه و دیگه نیاد...ولی چرا هر بار میبینتم چشماش برق میزنه و هیجان زده و خوشحاله؟ چرا هر کاری میگم میکنه؟
کاش بره....

دیروز

دیروز اومدم پارک کنم یه چاله ی کوچولو بود ندیدمش رفتم توش ...ماشین گیر کرد نه میشد عقب رفت نه جلو....همینطوری نشسته بودم که دیدم چند نفر جمع شدن و کمکم کردن و ۵ دقه ای ماشینو درآوردن...

گفتم ببین هنوزم آدمای خوب هستن...مثبت باش یه کم...

پ.ن:یادمه چندین سال پیش یه نفر خیلی ناامید و بی انگیزه و ...شده بود و داشت گند میزد به زندگیش خب منم مثل الان نبودم خیلی امیدوارانه و انگیزشی حرف میزدم اون موقع ها ....بهش گفتم اگه حوصله و انگیزه نداری اوکی ولی به فلانی و فلانی که دشمنتن و ازت بدشون میاد و بهت حسادت میکنن فکر کن به این فکر کن وقتی تو اینجوری بخوای ادامه بدی چقدر از حال و روزت خوشحال میشن...به این فکر کن که چه کار و تلاش و تغییری میتونی انجام بدی که حال اونا گرفته بشه و بیشتر بهت حسادت کنن...به هر حال اینم یه جور انگیزه است واسه خودش...

پ.ن:ماشینو برای اولین بار خودم بردم کارواش، حس سبکی دارم انگار خودم حموم بودم😄

پ.ن:انقدر نسبت به همه بدبینم و گارد دارم هر کی یه کار کوچیک برام میکنه یادم میمونه و حس میکنم چقدر آدم خوبیه...همین دیروز تو کتابخونه آب پرید تو گلوم یه دختره از ردیف رو به رو سریع گفت بیام بزنم پشتت؟یه لحظه حس خوب گرفتم...

چرا

چرا آخر شب که میشه قبل خواب که زل زدم به سقف ،غم عالم میاد رو دلم؟حس میکنم یه وزنه ۱۰۰ کیلویی گذاشتن رو قفسه سینه ام...بغض داره خفم میکنه و اشکم نمیاد...

خدایا میدونم خیلی چیزا بهم دادی بابت همش هزار بار شکرت، دمتم گرم،مشکل از منه که همیشه نیمه ی خالی رو میبینم همیشه چیزی که ندارم رو میبینم ....خودمو با کسی که زندگی اش زمین تا آسمون فرق داشته مقایسه میکنم و حس ناامیدی بهم دست میده و میوفتم تو یه سیکل معیوب ....چرا عوض نمیشه این عادت کوفتی؟ چرا قشنگیا رو نمیبینم....حس میکنم خیلی وقته هیچ کاری رو با لذت انجام ندادم...انگار خیلی وقته فقط از رو اجبار دارم زندگی میکنم...چقدر تو نوجوونی دیدگاهم فرق داشت درباره ی ۲۵ سالگی ...چقدر همه چیز ۱۸۰ درجه فرق داشت با چیزی که فکر میکردم....چقدر همش فکر میکنم واسه هر کاری دیره دیگه ...حتی زندگی کردن....شاید اگه گناه نبود اگه خانواده و عزیزی در کار نبود لحظه ای درنگ نمیکردم واسه موندن...میدونم تو سن من شاید زود باشه واسه خسته شدن ولی آدما با هم فرق دارن ،جنبه و ظرفیت تاب آوریشون با هم فرق داره....من ناشکر نیستم ولی خستم...اتفاق بد جدیدی نیوفتاده ولی میل به ادامه دادن ندارم...دوست دارم نباشم نه اینکه تو این خونه و این کشور نباشم ،دلم میخواد کلا نباشم....

پ.ن:خوب و معمولی بود امروز همه چی...چرا انقدر بهم ریختم در حدی که خوابم پرید و قلبم درد میکنه...حتی فکر به اینکه یه روزی ممکنه بیاد ایران دیوونم میکنه....کاش هیچوقت این اتفاق نیوفته من واقعا طاقتشو ندارم...تازه بعد چند سال جون کندن داره برام کمرنگ میشه...

باید انقدررر سرمو شلوغ کنم و از مغز و بدنم کار بکشم و خودمو خسته کنم که وقت واسه فکر و خیال نمونه...وقت واسه اینکه وسوسه شدم حتی عکسشو ببینم نمونه....باورم نمیشه با یه فکر ساده قلبم داره از جا کنده میشه خوابم پریده و سرم درد گرفته....پس اون همه تلاش الکی بود؟ یعنی هنوزم همونقدر حساسم؟ هنوزم نقطه ضعفمی؟لعنت به من که بزرگترین ضربه رو خودم به خودم زدم....نمیتونم خودمو ببخشم...

به قول علی یاسینی اگه برگردم عقب نمیبینمت تو رو قول میدم....

پ.ن: تو هیچ دوره ای واسه رسیدن نوبت دکترم خوشحال نمیشدم چرا خوشحالم که فردا نوبتمه؟چرا هنوز امید دارم که میتونه برام کاری کنه؟با اینکه میدونم تهش هیچی نیس ....شایدم تو ناخودآگاهم دارم خودمو گول میزنم و امید الکی میدم...شاید مجبورم امید الکی بدم شاید واسه بقا لازمه امید...اگه همین امیدهای کوچیک هم نباشه که دیگه.‌‌...

پ.ن:کاش اگه قضیه رضایت خودمون واسه اومدن به این دنیا درست باشه،خدا یه فرصت دوباره میداد میگفت اگه پشیمون شدی میتونی برگردی...

بماند به یادگار از من و ساقی 😅

عجب شبی شد امشب...عجیب و جالب بود برام.....از صبح سردرد و بی حوصلگی و اعصاب خوردی دیگه واقعا حس خفگی بهم دست داد گفتم یه شب که هزار شب نمیشه تازه ۹ شب کلی تیپ زدم و رفتم بیرون دیدم واقعا نمیخوام تنها باشم پیام دادم بهش گفتم فلان جام خواستی بیا....که البته با کمی تاخیر رسید و ....مجموعه و اینا رو که بستن و همه جا خلوت شد منم به شدت بی حوصله و بدفاز بودم دلم میخواست یکیو کتک بزنم از اون طرف خوابم میومد حوصله ام سررفته بود ...نشسته بودیم رو نیمکتا و اینا که برگشت گفت بیا امشب و با هم بزنیم توروخدا و...منم که مقاااااوم گفتم اصلا و ابدا ساعت ۱۱ شب و خلوت اینم بزنم‌ دیگه از خود بی خود میشم....ناگهان به خودم اومدم دیدم منم خوردم اون اسنیف کرد یهو اسکل بازیاش شروع شد برا منم چند دقه بعد اثرشو نشون داد...خلاصه که ته مسخره بازی یه سره چرت و پرت میگفت و البته منم چرت میگفتم...دوباره شروع کرد به تعریف و تمجید و اینا گفتم حوصله مخ زنی هاتو ندارم چرت میگی گفت خب باشه بعدا از یکی میپرسیم ببینم حرفمو تایید میکنه یا نه؟ منم که چت زده بودم کشیدمش گفتم همین الان برو یکیو پیدا کن گفت بیخیال الان ضایه است کسی هم نیست دیدم جلوتر ۴ تا پسر وایسادن گفتم ایناها اگه راست میگی بیا از اینا بپرسیم....خلاصه رفتیم و سوالشو پرسید منم گفتم بنظرتون داره مخ میزنه یا راست میگه که بنظرم به عنوان حمایت از همجنسشون تایید و تعریف کردن و کلی فکت هم واسه حرفاشون داشتن...آخریه گفت دوربین مخفیه؟ گفتم آره پشت سرته دست تکون بده 😂😂😂

انقدر خودش رد داده بود من آدامسمو انداختم تو سطل تا کمر خم شد درش آورد قایمش کرد🤢

خلاصه که اینم از امشب الان که اثرش پریده میفهمم چقدر رد داده بودم😂😂😂

پ.ن:شب ها ساعت ۱۲ الی ۳ تصمیماتی میگیرم و برنامه ریزی هایی انجام میدم که اگر اجرا بشن میتونم در عرض یک سال جهان رو به بردگی خودم دربیارم.
‏صبح که میشه به این فکر میکنم که آیا اصلا زندگی ارزش زیستن دارد؟

در ستایش معمولی بودن

میخوام سعی کنم تو همه چی معمولی باشم....میدونم عوض کردن یه مغز کمالگرا سخته ، ولی الان دیگه فکر میکنم معمولی بودن خیلی قشنگتره خیلی واقعی تره خیلی قابل پذیرش تر و معقول تره....

سعی میکنم تو هر موضوعی هر چقدر در توانمه اوضاع رو کمی بهتر کنم و از اینجا به بعد هم میخوام یه زندگی ساده و معمولی داشته باشم ...دیگه هیچ هدف خاص و مهم و بزرگی نخواهم داشت...برا منی که اعتقاد به اون دنیا دارم اینور زیاد ارزش سگ دو زدن نداره....

البته بالا رفتن دلار و سکه هم رو این تصمیمات جدیدم بی تاثیر نبود...

پ.ن: روانشناسه رو رفتم که فقط گیر الکی نده بهم و بعدا خودم نگم اگه میرفتم شاید به دردم می‌خورد...خدا رو شکر همونجوری بود که فکر میکردم ...تراپی و مشاوره به هیییییچ درد من نمیخوره...این آخرین باری بود که روانشناس و تراپی و...میرفتم

پ.ن:به قولم عمل کردم همه ی اونایی که مونده بود رو ریختم تو دسشویی ، دیگه نمیکشم...حداقل نمیخوام با دست خودم به خودم آسیب بزنم...واسه همین دیگه سمت اون آدم هم دیگه نمیرم...رژیم غذایی ام هم درست میکنم و کم کم دوباره ورزش رو شروع میکنم

پ.ن:فکر نمیکردم انقدر زود به سنی برسم که مامان بابام سر ازدواج کردنم اصرار کنن و با وجود مخالفتم گیر بدن همچنان....یاد سریال دردسرهای عظیم افتادم یادش بخیر....میگم مادر من ازدواج کلی مسئولیت داره حوصلشو ندارم الانم فعلا تو دوره‌ی خوبی نیستم اعصاب ندارم میگه اشکالی نداره که قرار نیست همین الان برید زیر یه سقف بزار بیاد اول یه ۶ ماه با هم آشنا میشید اوووه کلی طول میکشه اصن شاید یه سال طول بکشه تازه من میشناسمشون خانواده خوبین...واقعا نمیدونم چرا فکر میکنه یه سال زیاده؟چرا فکر میکنه تو ازدواج ریدن برام؟ چرا نمیبینه خودش و بابام چقدر ازدواجشون ناموفق بوده😅

خلاصه که با وجود بی حوصلگی و خواب آلودگی زدم بیرون و تا ۱۱ ۱۲ اینا برنمیگردم حوصله کل کل جدید ندارم دیگه...الان کتابخونه ام تا ۸ اگه نیما بود میرم اونجا تلپ میشم تا ۱۱ اینا نبود هم میرم لواسون میشینم تو ماشین فیلم میبینم...اگه خیلی سیریش شدن مجبور میشم تکنیک همین سریاله رو اجرا کنم بشم مثل بهار و لطیف😂

پ.ن: نفس اَمّاره ام میگه به ف پیام بدم بریم کافه اونم از خدا خواسته با سرعت نور میاد نفس لوّامه ام میگه خاک تو سرت گناهه حداقل بزار بعد ماه رمضون 😂😂😂

پ.ن:عاقا این چه وضعشه کتابخونه دخترا خیلی سمّه...سمت چپیم با شال و مانتو و حجاب کامل نشسته سمت راستی با تاپ شلوارک خیلی افتضاح...اصن به من چه؟😒 بدن من حق من و از این صحبتا....😒😅

برا خودمم عجیبه

چرا دلم برا یه آدم عوضی لاشی تنگ شده؟ عجیبه برام ...شاید بخاطر محبتاش یا عادت‌...هر چی هست حس مزخرفیه ‌..

دلم میخواد هر چی که به سلامتی ام آسیب میزنه رو بندازم دور

فردا همه قرصا رو میریزم دور....دیگه هم نمی‌خرم...هیچی هم نمیکشم دیگه...قول

راست میگه خب

بهتون تقلب میرسونم،
تقریبا هیچکی به شما اهمیت نمیده
معدود افرادی که واقعا اهمیت میدن
در صورت بروز مشکل حاد، تقریبا هیچ کاری جز غصه خوردن ازشون برنمیاد.
پس جداً مراقب خودتون باشین.
مراقب جسمتون، مراقب ذهنتون،
و مراقب سلامت روانتون.

تهش چی میشه رو نمیدونم....

کامنتا رو بستم چون مرض دارم ...مرضِ هی چک کردن هی بیام سرگوشی ببینم کسی چیزی نگفته و این به شدت رو مخمه....

پ.ن:بخاطر توصیه ی مامان نیست اما هم پیش این مشاوره میرم یه بار هم پیش این یارو که از نظر خودم مثل جن گیرا میمونه کارش ...نه به خاطر رضایت مامانم و اینکه هی اصرار نکنه...بخاطر اینکه بعدا به خودم بگم من همه راه ها رو رفتم....

اسم این مریضی چیه؟

اینکه دلم براش تنگ نشده ولی عمیقا دوست دارم دلم براش تنگ بشه و اون آرامش رو دوباره تجربه کنم ....آرامشی که وقتی شبا خوابم نمیبرد بهش که فکر میکردم مثل یه خواب آور باعث می‌شد راحت بخوابم....

پ.ن:برعکس دو هفته پیش این روزا دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم...اصلا حرف زدنم نمیاد...مامانم میاد میشینه پیشم خدا خدا میکنم زودتر بره...توان بروز احساسات ندارم جوابام به بقیه از رو تعارف و اجبار و الکیه...عمیقا دوست دارم گریه کنم ولی گریه ام نمیاد...حال ندارم فردا روزه بگیرم در عین حال دوست ندارم فردا روزه نباشم....

پ.ن:من خر نیستم میدونم این پسره لاشیه از این بزن درروهاس و خوب چرب زبونی میکنه و آدم بی لوِلیه میدونم اشتباهه میدونم همه رو...ولی حقیقتا در عین حال پرانرژی و بامزه اس و با اینکه اینو بروز ندادم جلوش ولی کنارش به آدم خوش میگذره و حال آدمو خوب میکنه....

شاید عشق فقط یک بار اتفاق میوفته...

دو شب پیش بود ساعت ۹ ۱۰ شب گفتم باغ کتابم دارم برمیگردم گفت تو رو خدا وایسا من هر جور شده خودمو میرسونم...گفتم آخه کاری نداریم که با هم ، گفت فقط میخوام ببینمت همین...مجبور شدم وایسم با اینکه دیرم شده بود و قرار بود برم پیش نیما ،همه میزا خالی شده بود چند دقه قبل اینکه بیاد یه پسر تقریبا مذهبی با خجالت زیاد اومد درخواست آشنایی و ازدواج داد گفتم نامزد دارم و با معذرت خواهی رفت.... اونم خودشو سر موقع رسوند و فک کنم پسره فکر کرد نامزدم اینه...نمیدونم از حرفه ای و با تجربه بودنشه یا چی ولی هر چی که هست بلد بود چجوری مخ بزنه یه جوری رفتار کرد انگار من تنها دختر کره ی زمینم گفت وقتی کنارت راه میرم حس قدرت و اعتماد به نفس دارم حس میکنم همه دارن به ما نگاه میکنن...گفت منو یاد شهرزاد میندازی انگار خودشی حتی لباسات مدل راه رفتنت همه چی...گیر داده بود من عکاس حرفه ایم تو رو خدا بزار چندتا عکس خفن بگیرم برات میفرستم بعد همه رو پاک میکنم ...گفت بقیه ۱درصد قیافه ی تو رو دارن میان مدل میشن و ال و بل تو چرا این کارارا نمیکنی اگه تو این کار باشی میترکونی ...قبول نکردم گفتم من پروفایلم عکس خودمو نمیزارم بیخیال...گفت بوی عطرت چقدر خاصه همه جا پیچیده...صدام کرد گفتم بله گفت هیچی فقط میخواستم جوابمو بدی ....گفت دلم میخواد دست بزنم ببینم واقعی هستی یا فرشته ای....گفت بزار هر چند وقت یه بار فقط ببینمت در عوض هر کاری خواستی برات میکنم....گفتم نه دارم درس میخونمو و... گفت خب باشه من یه گوشه میشینم حرف نمیزنم...

همه ی اینا رو یادآوری کردم که بگم میدونم چرب زبونی عادتشه با اینکه انکار میکنه ولی من با هیچکدوم این تعریفا ذوق زده نشدم اصلا هیچ حسی نداشتم میدونی چرا؟ چون دلم میخواست یه دونه از اینا رو از زبون تو بشنوم دلم میخواست اون شب کنار تو قدم میزدم دلم میخواست اونجوری که اون نگام میکرد نگام کنی...

یه حس ترسی هم داشتم....تو دلم میگفتم نکنه دیگه از هیشکی خوشم نیاد ؟ نکنه دیگه قربون صدقه های هیشکی رو باور نکنم ؟

امید

من تو این مدت خیلی راه ها رو امتحان کردم و فهمیدم تهش خودتی که باید به داد خودت برسی ....خودتی که باید بلند شی و خودتو جمع کنی ...اگر خودت نخوای و همت نکنی کل دنیا هم نمیتونن کمکت کنن...

هزار تا دلیل واسه ناامیدی و تسلیم شدن هست اما تو بگرد دنبال همون چند تا امید کوچیکی که میشه پیدا کرد...‌تمرکزت رو بزار رو همون امیدهای کوچیک بهشون پر و بال بده و بزرگشون کن ...

به چیزایی که نداری فکر نکن....به چیزایی فک کن که تو داری و خیلیا آرزوشونه داشته باشن...

آدم به امید زنده است....بدون امید فقط یه مرده ی متحرکه...

بدون که خدا هر لحظه کنارته....همین خودش دلخوشیه....یعنی تنها نیستی‌...

حالم خیلی خوبه ...ممنون...

نباید میگفتم اصلا ....خودش اصرار کرد بگو وگرنه من نمیخواستم بگم ...برای اولین بار اونجوری جلو من گریه کرد...هیچوقت دوست نداشتم اینجوری ببینمش ...حس کردم یه چیزی توش شکست...اینم به بقیه عذاب وجدانام اضافه شد همچنین یه موضوع جدید برای اورثنیک کردن...

حالم به هم خورد از خودم حس کردم لگد زدم به تمام زحمت های چند ساله ی یک آدم...شایدم اون زیادی گنده اش کرد....ولی به هر حال باعث شد از خودم بدم بیاد هر چند که اصلا چیز مهمی نگفتم و اون زیادی حساس شد...دیگه مغزم نمیکشه واقعا...

پ.ن:بسه دیگه خودمو سرزنش نمیکنم من هیچ اشتباهی نکردم حالا این وسط باز من میشم آدم بَده...اون دوراهی ای که توش مونده بودمم حل شد میخواستم یا همه چیو بگم از این به بعد یا همشو پنهان کاری کنم..که مثل اینکه راه دوم بهتره چون فهمیدم جنبه اش رو ندارن...رمز گوشیم رو هم عوض کردم ‌...تصمیم گرفتم دیگه از حس های درونیم به هیچکس نگم حتی مامان حتی نیما و...به نقش بازی کردنم ادامه میدم هر کی پرسید حالت خوبه میگم عالی....مگه تا الان گفتم چی شد؟ چی فرق کرد؟چی بهتر شد؟ هیچی ....منم دیگه نم پس نمیدم ...از الان به بعد جلوی بقیه من همیشه حالم خوبه و هیچ مشکلی نیست بزار از بیرون قوی ببین منو وقتی کسی محرم اسرار نیست‌‌...

یه اتفاق مثبت

جا داره یه تشکری بکنم از قرص های عزیزم که کمکم کردن کاری که تو ۷ سال نتونستم تموم کنم رو دو ماهه تموم کنم....

الان نه تنها روزی ده بار چک ات نمیکنم بلکه امروز به خودم اومدم دیدم دو هفته ای هست اصلا بهت فکر نکردم...

ایشالله که ایندفعه کااااامل پاک میشی و میری کنار و برگشتی در کار نیست ...

ایندفعه دیگه نمیخوام بگم حیف از عمری که گذشت و تایمی که بخاطرت هدر دادم ...نه ...دارم مغزمو پاکسازی میکنم واسه آینده هر کی اومد تو زندگیم تو رو یادم نیاد و مقایستون نکنم...

علاوه بر همه ی این ها تو این مدت هیچگونه خلا عاطفی و... نداشتم

نمیدونم خوبه یا بد چون نمیتونم به ازدواج فک کنم بر عکس قبل واسه اینکه همه جا مردا رو به چشم خواهر برادری میبینم🙄

پ.ن :سلامت روانم بینِ ‘با هر سگی مثل خودش” و “اونا سگن، تو سگ نشو” گیر کرده.

به تمام خستگان دنیا

باشد که اشک بعدی شما اشک شوق باشد...

پ.ن:همینکه از این به بعد میتونم تا ۱۱ ۱۲ شب اونجا بمونم هم خودش خیلیییی نعمت بزرگیه برام ،حالا هر چقدرم لاشی و عوضی ریخته باشه هم اصلا برام مهم نیست سرم تو لاک خودمه و کار خودمو میکنم...

پ.ن:انقدر عربده کشی کردم ساعت ۲ نصفه شب صدام خش دار شد هیچ از سردرد و قلب درد همچنان که داره ۷ صبح میشه بیدارم....

پ.ن:نیما دیشب حالش بد بود کلی چرت و پرت گفت برای اولین بار تو این ۴ ۵ سال...حس میکنم رو دراگی چیزی بود، هر چی بود نرمال نبود...برای اولین بار اون پیام طولانی می‌نوشت و من کوتاه جواب میدادم...چش شده یعنی؟ از فشار زندگی خُل شده شاید بنده خدا 🙄

دمت گرم خدا

کی میگه خدا حرف نمیزنه ؟

دمت گرم که بهم فهموندی فقط خودتو دارم اصلا شاید خودت همه رو اینجوری چیدی که تهش به همین برسم....اینکه اولویت هیچکس نیستم اینکه تو اوج حال بدم هم فقط باید تو رو صدا کنم وگرنه بقیه براشون مهم نیست و فرداش یادشون میره حتی پدر مادر آدمم شاید براشون مهم نباشه اصلا....هر کی درگیر زندگی خودشه...من چقدرررر پرتوقع بودم و فکر میکردم اگه یه روز حال بدم رو بگم و کمک بخوام چقدررررر برا بقیه مهمه و این دو روزه که برای اولین بار با صدای بلند و واضح و مستقیم از بالای سه چهار نفر کمک خواستم فهمیدم قضیه چیه...چقدررر خودمو عقل کل میدونستم در حالی که چقدررر ساده ام من....

تو کل این دنیا من فقط برای تو مهمم چون تو منو ساختی منو از عدم و نیستی آوردی اینجا پس خودتم هوامو داری ....من باید اول از همه تو رو صدا میزدم....

علی(ع) با اون عظمتش درد و دلاشو با چاه میکرد نه با آدما....

چقدر ساده بودم من...چقدر اعتماد داشتم به یه سریا....چقدر الکی بها دادم بهشون ....

خلاصه که شرمنده ات شدم ...ببخش که تو اون لحظه ها حواسم نبود که فقط تو رو دارم حواسم نبود که داری نگام میکنی و کنارمی...

من الان معنی این جمله رو فهمیدم که میگن آدما به یه سردرد ساده ی خودشون بیشتر از مرگ شما اهمیت میدن....

پ.ن:https://www.islamquest.net/fa/archive/fa22853

عبرت های پندآموز

نتیجه ای که از دیروز گرفتم رو امروز رو بیلبورد نوشته بود:
تنها دارایی من خداست
در زندگی و مرگم...

🤍🖤

گیر نده به خودت

دیروز، دیروز بود و تموم شد و رفت ...

امروز یه روز جدیده

خیلی چیزا میتونه عوض شه...

فوقع ما وقع

شکست...

قول دوری ۵ ساله ام شکست و دوباره برگشتم

به عجز رسیدم یک آن...

و کشیدم اونچه که نباید میکشیدم رو

آلوده شدم باز...

شاید واسه این بود که تو اون لحظه هیچکس نبود باهاش حرف بزنم و بغلش کنم ، یه لحظه زدم به سیم آخر، به شدت احساس تنهایی کردم وقتی دیدم هیچکس آنلاین نیست....

شایدم واسه این بود که نزدیک بودم به اونجا ...فقط ۴ دقیقه فاصله داشتم...شاید اگه دسترسی نداشتم و دور بود نمیتونستم بگیرم ولی بالاخره شد دیگه...

پ.ن:آدم خوب همه جا پیدا میشه، تو بدترین حالم تو کتابخونه اومدم بشینم یه خانومی ۱۰ ۱۵ سال بزرگتر از من ، رو به روم بود به هم دیگه لبخند زدیم پاشد با صدای خیییلی آرومی گفت چقدر شما زیبایی ...شنیدم ولی گفتم چی؟خواستم دوباره بشنوم گفت بزنم به تخته ماشالله چقدر شما زیبایی از در اومدی تو کِیف کردم با دیدنت...

بعد که رفت سر میزش رو کاغذ براش نوشتم که امروز خیلی روز بدی برام بود ولی همین جمله ی کوتاهت حس خوبی بهم داد ...پاشد اومد پیشم و باهام حرف زد و بغلم کرد..‌‌.گفت این کاغذو یادگاری نگه میدارم...چقدر به جا بود حضورش...‌جالب اینجاست که دانشجوی پزشکی هم بود و پرسید چی مصرف کردی؟چند بار دیگه هم پاشد حالمو پرسید

اسمش مهری بود چقدر بهش میاد این اسم...

خلاصه که کلید اسراری بود امروز برا خودش👌از این سکانس میشه یه فیلم کوتاه ساخت اصن🤭

پ.ن: به سرعت برق و باد دارم وسایلمو جمع میکنم برم خونه دستام شروع به لرزیدن کرده و میترسم نتونم بشینم پشت فرمون باید زودتر پامیشدم چون داره شروع میشه...

نصیحت

نوشته بود بخاطر چیزی که از دست دادی ،هر چقدر عزیز ،هررر چقدر عزیز، چیزایی که داری رو از دست نده...🌼

روز اول سال

هر جا گیر کردی میخوای چیکار کنی به اونی که میخوای از خودت بسازی فکر کن ،به اون تصویری که تو ذهنت از خودت ساختی فکر کن...

روز اول سال ام رو ترجیح دادم برم بهشت زهرا تو قطعه ی آدمایی که تو اوج کرونا مردن...آدمای هم سن من هم زیاد بود...

خواستم به خودم یادآوری کنم خیلیا حتی جوون تر از من الان زیر خاک ان دیگه نیستن نمیتونن کاری کنن ولی تو هستی ، اینجایی ، نفس میکشی، صدای ضربان قلبت میاد و این یعنی خدا هنوز بهت فرصت زندگی کردن داده ، هنوز یه سری کارا هست که باید انجام بدی...تا زنده ای از فرصت زنده بودن و وجود داشتن ات استفاده کن ...ریسک کن ، کارایی که تو فکرت هست رو بکن، جون بکن و تلاش کن...با هر روزی که میگذره یه روز به مرگت نزدیک میشی ، از کجا میدونی چند روز دیگه مونده تا اون روز؟

تو چی؟

امروز یکی استوری کرده بود :

من واقعا از شروع شدن یه ۳۶۵ روز دیگه که نمیدونم چی در انتظارمه میترسم....