سرمو بکوبم به ديوار؟

چرا باید وسط درس خوندن آهنگهای گلزار تو مغزم پلی شه؟

تو رو خدااا خفه شووو😭😭😭

برگاااام🍂🍂🍂

باورم نمیشه تو مطب دکتر گریه ام گرفت🙄

و باورم نمیشه دکتره که فک میکردم یه پیرمرد بداخلاق و مذهبیه ، پاشد اومد بغلم کرد🙄

آخرین وجه اشتراک

دیروز تولد تو بود

فردا تولد منه

همین دیگه...

حس های متناقض

ازت متنفرم که فکرت نمیزاره هیچکس دیگه به چشمم بیاد

ازت متنفرم که ۷ سال تمام فکرمو درگیر خودت کردی

از خودم متنفرم که هنوزم با تمام وجود دلم میخواد تمام و کمال مال من باشی

از خودم متنفرم که هنوزم نمیدونم میتونم دل بکنم یا نه؟

ولی به هر حال...

با وجود اون همه زخمی که بهم زدی تو بدترین روزا، قشنگ ترین حس دنیا رو برای اولین بار با تو تجربه کردم...

تولد ۳۳ سالگیت مبارک پسر جذاب و دوست داشتنی🎂🎁🎈

نیازمندی ها

به یکی مثل حامد آهنگی تو زندگیم احتیاج دارم....

پایان شب سیه ، سپید است؟

به جرئت میتونم بگم تو کل فراز و نشیب های این ۷ سال اخیر و افسردگی های دوره ای که تجربه کردم شدید ترینش مربوط به الان و چند ماه اخیره ...دلیلش هم اینه که اون زمان اون حال های بدی که داشتم بخاطر یه سری دلایل و اتفاقاتی بود که می افتاد اما حال بدِ الان، خیلی تحت تاثیر شرایط نیست و این بدتره چون ایندفعه منشاش کاملا درونیه و با درست شدن اوضاع بیرونی هم چیزی تغییر نمیکنه ....یه حس پوچیِ خیلی عمیق که دیگه هیچ چیزی انگار برام مهم نیست و کاملا سِر و بی حس شدم و با اینکه برای اولین بار دارم دارو هم مصرف میکنم با مصرف دارو ها تمام این حس ها تشدید هم شده...اما به قول یه دیالوگ برادران لیلا آدم تا به اوج بدبختی نرسه نمیتونه راه خوشبختی رو پیدا کنه...

شاید همه چی از اینجا شروع شه تازه...

پ.ن:دیشب که غدا سفارش دادم انقدر شلوغ بود یه ساعت طول کشید تو صف که وایساده بودم ۲۰ ص کتاب خوندم😑

باید حواسم جمع باشه..‌

چند روز پیش اومدم پارک کنم انقدر سردرد داشتم و گیج بودم برای اولین بار خیلی ناشیانه ماشینو زدم به جدول ...یه پسره با دو تا از دوستاش داشت رد میشد خیلی برادرانه و نگران اومد جلو گفت میخوای من پارک کنم برات؟(فک کرد تازه پشت فرمون میشینم) گفتم نه ممنون و رفت من تو همون حالت مونده بودم که دوباره برگشت گفت بیا عقب ماشینو صاف کن دیگه (میخواست فرمون بده) ...

حالا نکته ی ماجرا کجاست؟ اینکه من بعد چند روز هنوز چهره و تن صداش رو یادمه و حس خوبی بهش پیدا کردم با همون دو تا جمله ....حالا بخش ترسناکش کجاس ؟ اینکه من انقدر از همه انتظار ضربه زدن و بدی کردن و نفرت دارم و انقدر آسیب دیدم که وقتی یه نفر با محبت و احترام باهام رفتار میکنه برام خیلی عجیب و خاص بنظر میاد و ترسناکش اینجاست که میترسم تو موقعیتی قرار بگیرم که یکی که خیلی خوب بازی کردن بلده با محبت های فیک خیلی راحت بتونه گولم بزنه بدون اینکه حتی یه دونه از معیارهای منو داشته باشه...

چرا انقدر بدبینم به همه؟

وایساده بودم کارتم رو تحویل بگیرم یه آقایی داشت با همکارش صحبت می‌کرد میگفت خانومم سه هفته است رفته خونه مادرش من تو این مدت نتونستم برم خونه، اصلا خونه رو بدون اون نمیتونم تحمل کنم...

تو دلم داشتم میگفتم یعنی هنوزم از این مردا هستن؟

انقدر برام عجیب بود که خود آقاهه متوجه شد خیره شدم بهش...شایدم من زیادی بدبینم که این موضوع انقدر برام عجیب بود...یه جوری از زنش تعریف می‌کرد انگار خاص ترین زن دنیاس...حقیقتا حسودیم شد...ولی ایشالله که خدا برا هم حفظشون کنه...اشتیاقِ تو صدای آقا رو بوضوح میشد حس کرد...

بالاخره استارت

پارتنر درسی پیدا کردم از بچه های دانشگاه امیدوارم حالا که این ترم مرخصی گرفتم با این یکی برم تو فاز رقابت و انگیزه درس خوندن بگیرم و از این وضع دربیام و تمومش کنم ...
پ.ن:تو کتابخونه مگه نبايد پی علم و دانش باشی امروز یه دختره اومده میگه ببخشید لوازم آرایشی داری؟😐فک کردم خودکاری کتابی چیزی میخواد...
تو اینستا یه بزغاله کوچولو دیدم خیلی خوشم اومد دلم حیوون خونگی میخواد ولی خب در واقع اکثرا خونه نیستم که بخوام مواظبش باشم بعد اصلا بزغاله رو کجا بزارم؟😒

برگی از کتاب

تغییر، حتی اگه ندونی نتیجه اش چی میشه، بهتر از حرکت نکردنه...🌱

Yeni bir yol

راه جدیدی رو انتخاب کردم امیدوارم مصمم پاش وایسم و نصفه رهاش نکنم و تا تهش رو برم...حتی اگه یه ماه هم بهش پایبند باشم مطمئنم هم رو روانم تاثیر مثبت میزاره هم لایف استایل ام رو عوض میکنه هم به زندگیم جهت و هدف میده...فقط امیدوارم کم نیارم ایندفعه...

پ.ن:امروز استارت ورزش و کتاب خوندن رو زدم بالاخره...

کتاب ها رو خلاصه نویسی میکنم مطالبش یادم نره...

قرص های مسکن و...رو گذاشتم کنار دیگه بجاش قرص های ویتامین و تقویتی رو جایگزین کردم...

روتین پوست و مو رو هم شروع کردم...

انکار چرا؟من اعتراف میکنم

شاید حقیقت این باشه که تو هیچ عن خاصی نیستی..‌.

ولی هنوزم فقط فکر کردن به تو بهم آرامش میده ...

هنوزم دلم میخواد باور کنم تو خاص ترین و جذاب‌ترین مرد دنیایی...

مثلا همین الان که از هر نظر نابود و حال خرابم وجود تو میتونست باعث درمان همه ی حال بدی هام باشه...

من هنوزم نمیتونم از تو دل بکنم واسه همین احساس ضعیف بودن میکنم...

پ.ن:دلم میخواد سه چهار روز فقط بخوابم بدون اینکه هیج کاری بکنم...فکرت ریده به درس و کارم...احساس خالی بودن و تنها بودن میکنم

رویا و خیال

به نظرم یکی از شاخصه های روان سالم خیالپردازی های مثبته ...اینکه آدم بتونه خودشو تو موقعیت خوبی که هنوز بهش نرسیده تصور کنه...تو خونه ی قشنگی که دوست داره یه روزی بخره ، یه زندگی خیلی با کیفیت تر رو تصور کنه و خیلی چیزهای دیگه...شاید بعضیا فک کنن خب همه میتونن خیالپردازی کنن اینکه چیز خاصی نیست ولی هست ، یه سری آدما مثل خود من این قابلیت رو ندارن...من الان چند ساله که توانایی خیالپردازی های مثبت رو از دست دادم و نمیتونم رسیدن به هیج موفقیتی رو تصور و تخیل کنم ...انگار که مغزم به بدبختی عادت کرده ...حتی بدیهی ترین حس ها و اتفاقات خوب رو نمیتونم تو ذهنم تصور کنم انگار دیگه از خوشبختی میترسم ...

ترمیم خود بعد از پایان یک رابطه عاطفی

"وقتی حستو به کسی از دست میدی،تازه میفهمی هیچ فرقی با بقیه نداشت، این حس تو بوده که باعث میشده خاص به نظر بیاد..!"

ایران_قطر⚽️

از بازی امروز به این نتیجه رسیدم که شانس و تقدیر بی تاثیر نیست قرار نیست همیشه نتیجه ی زحمتات رو ببینی...قرار نیست همیشه حق به حق دار برسه...

پ.ن:امروز یه جا نوشته بود:تو مگه ایرانی نیستی؟ پس چرا هنو عادت نکردی به از دست دادن، اونم وقتی درست یه قدم مونده...

این نیز بگذرد

دیشب دختر یکی از همسایه های قدیمی مون فوت کرد و امروز تشییع اش بود..یه دختر حدودا ۳۰ ساله ...دارم به این فکر میکنم که اگه واقعا زندگی انقدر کوتاه باشه مثلا خودم ۱۰ ۱۵ سال دیگه زنده باشم یا حتی ۲۰ ۲۵ سال خیلی از مسائل واقعا برام مهم نیستن دیگه...یا مثلا اگه بدونم قراره فلان مشکلم نهایتا تا ۱۰ سال دیگه تموم شه دیگه انقدر بهش فکر نمیکنم دیگه تحمل کردنش خیلیییی آسونتر میشه...اما مشکل اینجاست که این حس زودگذر بودن دنیا رو فقط وقتی یکی میمیره یا وقتی میرم بهشت زهرا دارم بعدش دوباره همه چی یادم میره و برمیگردم به تنظیمات کارخونه...اصلا شاید واسه همینه که خیلی اماما توصیه میکنن به قبرستان ها سر بزنید و تشییع جنازه برید یا اینکه امام علی میگه کفی بلموت واعظا یعنی مرگ برای پند دادن کافیه ،بعد ما فک میکنیم اه چه دین غمگینی در صورتی که اصلا ریشه ی روانشناسی داره و تو وقتی بهش فکر میکنی آرامشت بیشتر میشه تحمل سختی ها برات آسونتر میشن حتی شادتر میشی...

پ.ن: چند روز پیش نوشته بودم چرا من حد وسط ندارم یه نفر کامنت گذاشت شاید چون حد وسط وجود نداره و این حرفش خیلی منو به فکر فرو برد واقعا شاید حد وسطی نیست و تو یه سری مسائل باید ۱۰۰ درصد تکلیف خودتو معلوم کنی که کدوم طرف میخوای وایسی...

حس عجیب

یه پسربچه ی بانمک دیدم الان...بهش لبخند میزدم می‌خندید خنده هاش به آدم انگیزه و امید زندگی میداد...خیلی وقت بود فک میکردم از بچه ها خوشم نمیاد اما الان برای اولین بار حس کردم دلم بچه میخواد...یه پسر بچه از پوست و گوشت و استخون خودم....

دوگانگی و عدم تعادل‌

یکی درونم میخواد به شیوه‌ی شهدا زندگی کنه و نماز شب بخونه و قرآن حفظ کنه و همه اهداف و کاراشو در راه خدا انجام بده یکی دیگه هم میخواد بره پی گناه و فساد گسترده و غرق لذت های دنیوی شه😅

یه دوره هایی چادر سر میکردم چه جوووور، یه دوره هایی مثل الان با تاپ شلوارک برم تراس پسر همسایه روبه‌رویی ببینه به هیچ جام نیس🙄گاهی وقتا با حجاب میبینتم خنده اش میگیره 😐😒

سوال اصلی اینجاست که چرا من حد وسط ندارم؟

نوسان

افتادم رو یه نمودار سینوسی و حالاتم ساعت به ساعت متغیره...

گاهی حس قدرت و حال خوب و انرژی و امید به اینکه همه چی درست میشه و دیگه دارم مسیر رو درست میرم و تصمیم درستی گرفتم

گاهی هم مثل الان خسته ی خسته پر از ترس از دست دادن پر از تلاطم پر از پوچی....

پ.ن:آخر ماه نوبت دومین جلسمه و امیدورام دوز قرصا رو بیشتر کنه من به اینکه با قرص حالم موقتی خوب باشه هم راضیم. نوبت ام ۲۹ بهمنه یعنی یه روز قبل تولدم...

پ.ن:نمیدونم چرا حس میکنم میام مسجد یه سری پیرزنا بد نگام میکنن نمیدونم شایدم توهم زدم شایدم بخاطر تیپ و آرایشمه ولی به کسی چه؟

خودتو پس بگیر☘

بخشی از آزادی روح و آرامش روان اینه که خودتو از چنگال کسی که ارزشی برات قائل نیست آزاد کنی...گاهی این شخص خودش حضور فیزیکی نداره ولی یادش خاطراتش ما رو اسیر میکنه و روحمون زندانی میمونه...حالا ما باید خودمونو از این اسارت نجات بدیم و نقش بازیچه رو بازی نکنیم...

پرونده ی یه سری آدما رو برای همیشه باید بست...

خوشحالی یعنی:

توی کتاب "خوشحالی یعنی" نوشته بود:

خوشحالی یعنی قلبت هنوز میتپه، این یعنی هنوز زمان داری واقعا زندگی کنی ، کاری که خیلیا نتونستن بکنن..‌

ایران بُرد

چه حس خوبیه پیروزی

چقدر حال میده بعد کلی تلاش نتیجه زحمتاتو ببینی و خستگی از تنت در بره...

فوتبال که میبینم دلم میخواد پسر میبودم😶

...

یه جمله خوندم که جالب بود،شاید تو هم احتیاج داشته باشی بخونیش:
تو با این امید واهی که کسانی که آزارت دادن یه روزی متوجه کار بدشون میشن و تغییر میکنن،فقط خوب شدن خودت و زخمهات رو به تاخیر میندازی.

متاسفانه یا خوشبختانه؟

یه هفته است که قرصا رو شروع کردم و مرتب میخورم میگن تا اثرشو نشون بده یه ماهی طول میکشه اما یه سری عوارض از روزهای اول ممکنه شروع بشن....و الان یه مساله ای که هست اینه که قابلیت کراش زدنم رو از دست دادم یعنی الان گلزار و برد پیت و تام کروز بیان بشینن بغل دستم فقط به دید برادری و داداشی میتونم نگاشون کنم و بس...

🙄🙄🙄🙄😑😑😑😑

n.n

امروز رفتم یه کم با نیما حرف زدم...حرفای فلسفی زیاد میزنه ولی در کل حس خوبی میده...اینکه خودشم تجربه های سخت داشته و از یک سال و نیم پیش که داداشش بخاطر سرطان مرد خیلی پخته تر شده و البته پر از درد...میگفت قبلا دنبال مرهم برای دردهام بودم اما الان فهمیدم که خود درد مرهم درده...چاره ای نیست خیلی جاها باید پذیرفت و تسلیم شد باید قبول کنیم یه سری جاها کاری از دستمون برنمیاد گاهی فقط باید تحمل کرد و ادامه داد و درد رو کشید بدون اینکه حتی حکمتش رو بدونیم...
بقول مجتبی شکوری گاهی چاره ی کار تحمل امور تحمل ناپذیره...

کاملا هم اوکیم

چقدر یه سری چیزا رو الکی واسه خودم گنده میکنم فکر میکردم اون استاده رو ببینم یهو بهم بریزم بعد ۴ سال دیدمش هیچ اتفاقی هم نیوفتاد

دروغ گفتم مثل سگ استرس گرفتم دیدمش

منم همینطور

احمد سلو آخر یکی از آهنگاش میگه: باید خودمو جمع و جور کنم من کلی حال خوب به خودم بدهکارم...

https://upmusics.com/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D9%84%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8/

برزخ

کاش یاد بگیرم رها کردن خیلی آسونتر از نگه داشتن چیزیه که واقعی نیست...

تو هیچ وقت مال من نمیشی...

تو آدم زندگی من نیستی ...

تو هیچوقت مرد زندگی من نمیشی ...

همه ی اینا رو میدونم از اولشم میدونستم، پس چرا ادامه دادم؟از اینجا به بعد رو چجوری برم با قلبی که هزار تا ترک خورده؟

نه میتونم کسیو جایگزین کنم نه میخوام که برگردی...

https://upmusics.com/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%84%D8%AF%DB%8C/

https://rozmusic.com/%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C.html

بدون عنوان‌ 🙄

یه خانومه زیر یکی از پستای تلگرام کامنت منو ریپلای زد حالا هرروز صبح ها تو پیوی پیام صبح بخیر میفرسته یه روز پیام میفرسته در روز چند تخم مرغ بخوریم صبح زیباتان بخیر و شادی تست سلامت قلب...😅دقیقا عین این گروه های فامیلی ....رومم نمیشه چیزی بش بگم هی استیکر بوس میفرستم براش 😄

پ.ن:دیشب رفتم فروشگاه خرید دم صندوق اومدم حساب کنم یه خانومه وایساده بود بهش لبخند زدم اونم خیلی مهربون لبخند زد و سلام علیک کردیم گفت خب چخبر گفتم هیچی تو چخبر گفت دیر تولد دعوت شدم نتونستم برم باید اینجا شیفت وایسم یه لحظه حس کردم چندساله میشناسمش انقدر صمیمی بودیم😂

لا یُکَلِّفُ اللّهَ نَفساً الّا وُسعَها

خود خدا داره میگه من از هر کسی به اندازه توانش انتظار دارم نه بیشتر...بعد تو چجوری از خودت انقدر زیاد توقع داری؟ گاهی پایین آوردن توقعات از خودمون باعث آرامش میشه...باعث دور شدن از این همه کمال‌گرایی میشه...فشار و استرست کم میشه وقتی بدونی قراره کارایی رو انجام بدی که میتونی و از پسشون برمیای نه بیشتر...

به قول مجتبی شکوری امید داشتن به یه سری چیزا خودش ضرر میزنه به آدم...گاهی باید ناامید بود از رسیدن به چیزهایی که در توانمون نیست...باید انرژی مون رو بزاریم رو کارهایی که واقعا میتونیم و از پسشون برمیایم و برامون ممکن هستن...