حس کثیفی دارم

از اونور خواستگار مذهبیمو نمیتونم قانع کنم بره هر بار میگه حالا یه کم دیگه فک کن هر شرطی هم میزارم میگه چشم حالا هم که قرار نیست ازدواج کنیم دلیلی نداره ویژگی های منفی ام رو بهش بگم هی بهش میگم نمیخوام وقتت تلف شه من تصمیمم قطعیه برو...

از اون ور به پیشنهاد فرزاد کاملا دوستانه چون جایی نداشتیم بریم سر ظهر رفتیم سیسمونی دیدیم 😄قیمتا رو دید پشماش ریخت...

صبحم تند تند وسایلم رو جمع کردم برم کتابخونه مامان برگشته میگه خبریه ؟ چرا انقدر با عجله میری ؟ یه جوری مشکوک به آدم نگاه میکنه انگار میخوام برم جنس جابه جا کنم منم خیلی رک گفتم از این خونه بدم میاد نمیخوام خونه بمونم...

وظیفه ام رو در قبال امیر کامل دارم انجام میدم دیشب در کمال پارگی دو ساعت بردمش گردش براش چیز میز خریدم کلی خندوندمش پس چیزی که به گردنمه رو دارم انجام میدم جایی برای عذاب وجدان نیست...هیچکس حق نداره بگه داری کم میزاری بقیه تایمم برای خودم و کسب و کار و درسمه....کاش یه مدت همه دست از سرم بردارن انقد زوم نکنن روم حس خفگی دارم....

پ.ن:دیشب فرزاد سر اینکه بهم تهمت زدن بخاطر من چاقو خورد نمیگم خوشحال شدما با اینکه زخمش خیلی خیلی سطحی بود ولی یه لحظه حس کردم تنها نیستم و یکی پشتم درومد

من خسته و عصبی ام

ریدم تو نظام دانشگاهی این کشور ...از نگهبان دم در بگیر تا معاون و رئیس دانشکده همه از دم خارکصگی رو به روایت تصویر بهت نشون میدن ...برازنده تر از این واژه بلد نبودم دیگه...

خیلی خسته ام امروز خیلی ...مثل سگ ۲ ساعت تو گرما اینور اونور رفتم فک کنم پاهام تاول زد از دست این حرومزاده ها