مگه نه؟

قبلا فکر میکردم چون همه دور و ورم دخترن حس تنهایی میکنم و دلم تغییر میخواد اما الان این نظریه رو رد میکنم کنار فرزادم حس تنها بودن رو داشتم یه چیز ریشه ایه که ربطی به این چیزا نداره...

قرصامو چندوقتیه عوض کرده این دکتره خاصیت کراش زنی ام برگشته و کم کم دارم به روال سابق برمیگردم😌فکر میکردم اثر قرصاست که باعث شده حس خوبی به مردا نداشته باشم اما الان میبینم که نه واقعا ربطی نداره ...خیلی جالبه برام کسی که خودش منو تریاکی و شیره ای کرده بهم میگه کلونازپام نباید بخوری وقتایی که میخوری کنترل خودتو از دست میدی 😅اصن یه چیزی فراتر از خنده دار...

از بس این مدت هیچ آدم درست حسابی ای ندیدم حالم از همه مردا بهم میخوره از همشون بی دلیل یا با دلیل بودنش هم مهم نیست برام ...فقط برای یه رابطه و خوش گذرونی چند ساعته حاضرم یه مردو تحمل کنم و حس میکنم هیچی از عاطفه تو وجودشون نیس...کاش یکی بیاد که بتونه نظرمو عوض کنه...خودمم با این طرز فکر حال نمیکنم...

خیلی وقته نکشیدم...هیچی...حتی ویپ و سیگار...نه بخاطر سلامتی نه بخاطر نفهمیدن بقیه بخاطر اینکه حتی مواد هم بهم فاز نمیده...حسی که میخوام‌رو بهم نمیده...انقدر بدنم مقاوم شده که تنها واکنشش در برابر هر ماده ای نهایتا خواب آلودگیه...یعنی من دیگه حتی واسه چند دقیقه هم نمیتونم نعشگی رو تجربه کنم...من واقعا مثل قبل سخت نمیگیرم ...دارم بیخیالی طی میکنم ولی هرروز سردردام شدیدتر میشن کابوسام بیشتر میشن و نمیدونم چاره ی این وضع چیه؟دیگه حتی از اسم یه زندگی آروم و شاد هم میترسم...مغزم به بدبختی و استرس و حال بد عادت کرده...باید خیلیییی روش کار کرد تا یه ذره از این حالت فاصله بگیره...

میدونم گاهی آدم فک میکنه دیگه هیچی برای از دست دادن نداره و همه چیو باخته و دیگه بلند شدنش بی فایده اس ولی بنظرم همیشه یه چیزی برای به دست آوردن هست یعنی باید باشه، باید یه کاری باشه تا آدم بتونه اوضاع رو از اینی که هست شده حتی یه ذره بهتر و قابل تحمل تر کنه...مگه نه؟

چجوری از خودم فرار کنم؟

فردا باز وقت دکتر دارم از سری پیش که برگشت گفت بستری لازمی دیگه شوق و ذوق رفتن ندارم...از وقتی دیدم هیچ نتیجه ای از داروها نگرفتم دلم میخواد یه جا قطعشون کنم...از وقتی داره همه علائمی که خوب شده بود برمیگرده حس میکنم این مدت رفت و آمد و قرصی شدنم چقدر الکی و بی فایده بوده....سردردام با شدت بیشتری برگشته....این هفته روزی نبود که بدون کابوس بیدار شم بدترینشم همین امروز بود....۵ ساعت گذشته ولی هنوز حس بد و انرژی منفی اش باهامه نمیدونم چیکار کنم تا یادم بره.‌‌‌..کاش کابوس آدم فضایی و جن و ...میدیدم ولی کابوسام انقدر واقعین که با پوست و استخونم حسشون میکنم...مثل قانون جذب دارم جذبشون میکنم....هر چی نقش بازی میکنم و الکی ادا حال خوبا رو درمیارم از درون چیزی عوض نمیشه...ناخودآگاهم نمیخواد چیزی رو فراموش کنه...نخوابیدن هم چاره ی کار نیست چون بیداری هم فرقی با کابوس نداره...دلم میخواد فرار کنم برم تو یه جسم دیگه تو یه موقعیت تاریخی و جغرافیایی دیگه....چراآگاهی هام تاثیری رو احساسم ندارن؟ میدونم خدا همه جا هست و هوامو داره اما این سایه نحسی و حال بد بازم گلومو ول نمیکنه....

دستنوشته

یه دستنوشته‌ی‌قدیمی‌از خودم پیدا کردم نوشته بودم:

توی هر مشکل و سختی ای که گیر افتادی،

همه ی کاری که از دستت برمیاد رو انجام بده

و باقیش رو بسپر به خدا‌...