روزمرگی
زندگیم خلاصه شده تو تلاش برای بقا
همیشه کلی آدم تو دنیا هستن که با بودن کنارشون هر دو لذت میبریم، اما نه من میدونم کی هستن و کجان نه اونا میدونن من کی ام. این معادله برای تمام ادما صادقه، یعنی همین الان که این رو میخونی، یکی اون بیرونه که اگه با تو آشنا شده بود حالتون خوب میشد، اما هیچوقت قرار نیست آشنا شین.
به قول شهید آقا مصطفی چمران؛
کسی که انصاف ندارد،#شرف ندارد
خدا دیرگیره
ولی شیرگیره
یه روزی ام سر ستم به زیر تیغ میره
همیشه دلم انتقام میخواست اما الان باور دارم خدا خیلی محکم تر از من میزنه
اون موقع فکر میکردم حالم بدتر از این نمیشه ولی الان فهمیدم حال بد ته نداره....
#پوست_شیر
#صدرا
وقتی از خواب پامیشم تا چشامو باز میکنم ناخودآگاه اولین جمله ای که به ذهنم میرسه اینه که کاش بمیرم....
شهردار:اونا رو میبینی آقای رنگو؟اونا دوست ها و همسایه هام هستن...زندگی اینجا سخته،خیلی سخت...میدونی اونا تا الان چجوری دووم آوردن؟اونا باور دارن!باور دارن که اوضاع بالاخره بهتر میشه،اونا باور دارن که برخلاف همه شواهد و قرائن فردا بهتر از امروز میشه؛اونا باید به یه چیزی باور داشته باشن.....
فردا روز بهتریه،اگه هم نبود،دوباره فردا شب همین جمله رو میخونم و میخوابم....
حس کردم با این تجربه های بد احتمالش خیلی کمه از کسی خوشم بیاد
ولی این آقای هماهنگ کننده و حراست کنسرت امشب بنظرم خوب چیزی بود
خدایا یه دونه از این شوهرا لطفا...
به این نتیجه رسیدم که نباید واسه هیچی تصمیم قطعی گرفت و قبلش خوشحال یا ناراحت شد و فکر کرد که فلان اتفاق حتما میوفته ...معلوم نیست فردا چه بلایی سرمون بیاد و چه اتفاق غیرمنتظره ای برامون بیوفته معلوم نیست یهو یه مشکل جدید پیش بیاد یا یه مشکلی که فکرشم نمیکردیم حل شه و همه چی درست شه...پس بهترین کار اینه که آدم وظیفه ی امروزشو درست و تمام و کمال انجام بده و به فرداش فکر نکنه....شاید اصلا فردایی نباشه ....
اِلهىوَرَبّى مَنْ لى غَیْرُکَ، اَسْئَلُهُ کَشْفَ ضُرّى وَالنَّظَرَ فى اَمْرى
اى پروردگار من جز تو که را دارم که رفع گرفتارى و توجه در کارم را از او درخواست کنم
پ.ن:من ناامید نمیشم انقدر صبر کردم که صبور بودن رو یاد گرفتم انقدر وایمیسم و منتظر میمونم تا دوباره بشه...بالاخره اون روزم میرسه
داستان زندگی مجتبی شکوری بارها گوش دادم حالم این روزا بد بود و واقعا نیاز دارم به خبر خوب
شاید هیچکس خبر خوبی برام نیاره اما من باید برای خونمون یه خبر خوب ببرم
من واقعا نجنگیدم الان باید بجنگم
خدایا خودت کمک کن
به نام خودت و برای رضایت خودت
اصلا کاش میرفتم بازیگر میشدم...من تو زندگیم خیلی بازیگر خوبیم...خیلی خوب نقش کسی که نیستم رو بازی میکنم ....خیلی خوب دروغ میگم... در کمال پارگی خیلی خوب ادا حال خوبا رو درمیارم...خیلی خوب گریه میکنم....کاش بهش فکر میکردم...
تویی که ۹ سال گوه زدی به زندگی و اعصاب و احساساتم ،بنظرم الان وقتشه گورتو گم کنی و از زندگیم بری بیرون ....ارزششو نداری بیشتر از این بخاطرت عذاب بکشم وسط بدبختی های خودم....دیگه از امروز نمیخوام حتی بهت فکر کنم ...زندگیِ بدون تو زندگی قشنگتریه چون تو هیچوقت مرهم دردای من نمیشی مثل استخون لای زخمی....
قبولش کردم/دیگه مال من نیستی تمومت کردم/تو مغزم یه گلوله حرومت کردم/مشکیتو پوشیدمو از خونه رفتم/
بین این همه بدبختی تازه یه دلخوشی پیدا کرده بودم....فکر میکردم یه نشونه اس که قراره خیلی چیزا درست شه...روحیه ام داشت بهتر میشد...بعد ۱۵ سال هیچ اتفاق خوبی برام نیوفتاده بود...نمیدونم حکمتت چیه ولی همین دلخوشی ام ازم گرفتی دمت گرم...ولی من بازم ادامه میدم بدون هیچ انگیزه و امیدی ادامه میدم...چون آدمایی هستن که بخاطرشون نمیتونم از زندگی کردن دست بکشم...
زندگی واقعی همینه دیکه مگه نه؟ هی از دست دادن و از دست دادن و خوشی ندیدن ولی با این وضع بازم ادامه دادن....یاد اردوگاه های کار اجباری هیتلر میوفته آدم ...
کاش یه بارم صدای ما رو میشنیدی...چیزی ازت کم نمیشد که...
پ.ن:من به نشدن خو گرفتم عادت دارم هیچ کدوم از چیزایی که میخوام نشه یعنی تا حالا هیچکدوم نشده تو این ۲۵ سال الانم باز یه مدت افسردگی و گریه و انزوا بعدم برمیگردم به همونجایی که بودم
یک زن باید همیشه کار کنه و سرش شلوغ باشه و وقت آزاد نداشته باشه وگرنه به محض اینکه سرش خلوت شد به عشق فکر میکنه....
آدم تا وقتی زنده است که رویا داشته باشه...
رویا داشته باش...سر هر چیزی بگو شاید شد...شاید بشه...از کجا معلوم...تهش نشد هم ناراحت نمیشی...
#دیالوگ
#آقازاده
وقتی واسه همه چی دیر میشه دیگه ذوقت کور میشه و هیچی نمیخوای ...دیگه رشته ی خوب نمیخوام درآمد بالا نمیخوام پارتنر خوب نمیخوام بچه نمیخوام موفق شدن نمیخوام هزار تا حرفه یاد گرفتن نمیخوام و هزار تا چیز دیگه رو هم نمیخوام ...انقدر خواستم و نشد من دیگه هیچی نمیخوام...
مفهوم خونه یعنی آرامش امنیت استراحت و ...
حالا وقتی اینا نباشن وقتی تو خونه بیشتر از بیرون بهت سخت بگذره اون موقع است که زندگیت جهنم میشه و دیگه نمیدونی چیکار کنی...فقط میخوای از خونه فرار کنی...
حس میکنم همزمان دارم دو نفر رو اداره میکنم و این اصلا در شأن و شخصیت من نیست آین آقای الف یه جوری خودشو چسبونده بهم که از هر سوراخ سمبه ای پیداش میشه و نمیشه کاریش کرد...
امروز فهمید کجام یک ساعت راه رو اومد ۵ دقیقه منو دید رفت با اینکه شب قبلش باهاش اتمام حجت کردم و بهش گفتم نمیشه...
کاش خودش عقلش برسه ول کنه بره...منم یه جورایی دارم ازش سواستفاده میکنم البته خودش راضیه به من چه
روانپزشکم یکشنبه واتساپ برام تبریک روز زن فرستاد فک کنم ۷۵ سال اینا باشه...سین زدم ولی جواب ندادم دیگه هم مطبش نرفتم نزدیک یکسال با تشخیصای اشتباهش رید تو زندگی و سلامتی ام...
کاش میشد دکترا از ۶۵ ۷۰ سالگی به بعد دیگه حق کار کردن نداشته باشن....
یه ماهه تا صبح خواب ندارم ...نسخه هم ندارم ...به بهونه ی قرص گرفتن دوباره رفتم اونجا از قضا فرزاد هم بود نمیدونم چرا با وجود این همه گزینه هنوز ته دلم میخواست این آدم برگرده بگه غلط کردم دوسِت دارم با اینکه من نیازی به دوست داشتنش ندارم...آخرین بار بهم گفت دو هفته میرم شهرستان برگردم همو ببینیم و دیگه پیام نداد...خلاصه مجبور شدم قرصا رو از خودش بگیرم و به زورم بهش پول دادم اومدم برم که برگشت گفت وایسا حرف بزنیم برخلاف چیزی که فکر میکردم برگشت گفت گوه خوردم غلط کردم تو رو خدا بزار برگردم وضعم بهتر شده یه ماشین جدید گرفتم بیشتر دارم کار میکنم میخوام کنارم باشی میخوام گذشته رو فراموش کنی میخوام حال همو خوب کنیم ...خوشحال شدم؟آره دوست داشتم غلط کردنش رو ببینم و بشنوم...بهم گفت همه ی اطرافیانم سرزنشم کردن و بهم گفتن خاک تو سرت همچین دختری رو از دست دادی گفت همش منتظر پیامتم هنوز به فلان روزامون فکر میکنم فیلم فلان دختر عربه رو سیو کردم چون شبیه توعه هر شب نگاه میکنم...حالا من قراره چه تصمیمی بگیرم؟نمیدونم فقط میدونم دیگه هیچوقت برای هیچ چیزی پیش قدم نمیشم هر کی منو بخواد باید بدوعه دنبالم منتظر بمونه و سختی بکشه...دیگه خودمو راحت در اختیار هیچ کس قرار نمیدم....
پ.ن:۱۸ تا قرص خوردم...امیدوارم قبل ۴ بخوابم...
انسان، در معرض فراموشى گرفتاريهاى گذشته خويش:
وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ ... ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ ما كانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ ....
هنگامى كه انسان را زيانى رسد پروردگار خود را مىخواند، و به سوى او باز مىگردد، اما هنگامى كه نعمتى از خود به او عطا كند آنچه را به خاطر آن قبلا خدا را مىخواند به فراموشى مىسپرد،
خلاصه که انسان موجودیست بسیااار فراموش کار...الان که دو سه روزه حالم نسبت به قبل بهتر شده تک تک اون روزهایی که به گوه خوردن افتاده بودم و قولایی که میدادم رو داره یادم میره هی یکی تو سرم میگه پاشو برو بکش پاشو نعشه کن حالا بعد این همه مدت یه بار که چیزی نمیشه یه ذره عشق کن حالا که فلانی آویزونت شده یه کم تیغش بزن بفرستش دنبال نخود سیاه کاراتو بکنه برات چیزایی که هوس میکنی رو بخره درجا بیاره...پاشو برو دنبال اون حرومزاده دوباره شروع کن...
یعنی چی اصلا؟ همش فکرای زشت....ای انسان چرا انقدر فراموشکاری آخه ؟همین یه ماه پیش داشتی تو بیمارستان جون میدادی میگفتی خدایا فقط سلامتی ام رو بهم برگردون چه زود یادت رفت یه کم آدم باش تو رو خدا...
یک نفر آدمم و چند نفر درونم . . .
من کدومم واقعا !?
واقعا امیدی هست؟
هنوزم امیدی به این زندگی هست؟
نزار زخمات تو رو به کسی که نیستی تبدیل کنن
وسط این اوضاع بهم ریخته و این همه سختی و مشکل و بدبختی و دلهره و بلاتکلیفی و بریدن و خسته شدن و ترسیدن و حسرت خوردن و اشتباهای احمقانه کردن و مریضی و مریضی و مریضی ،فقط یه جمله ی جالبی توجهمو جلب کرد:
تو الان تو جنگلی هستی که خیلیا از فکر کردن به اون جنگل وحشت دارن...