دلخوشی
بین این همه بدبختی تازه یه دلخوشی پیدا کرده بودم....فکر میکردم یه نشونه اس که قراره خیلی چیزا درست شه...روحیه ام داشت بهتر میشد...بعد ۱۵ سال هیچ اتفاق خوبی برام نیوفتاده بود...نمیدونم حکمتت چیه ولی همین دلخوشی ام ازم گرفتی دمت گرم...ولی من بازم ادامه میدم بدون هیچ انگیزه و امیدی ادامه میدم...چون آدمایی هستن که بخاطرشون نمیتونم از زندگی کردن دست بکشم...
زندگی واقعی همینه دیکه مگه نه؟ هی از دست دادن و از دست دادن و خوشی ندیدن ولی با این وضع بازم ادامه دادن....یاد اردوگاه های کار اجباری هیتلر میوفته آدم ...
کاش یه بارم صدای ما رو میشنیدی...چیزی ازت کم نمیشد که...
پ.ن:من به نشدن خو گرفتم عادت دارم هیچ کدوم از چیزایی که میخوام نشه یعنی تا حالا هیچکدوم نشده تو این ۲۵ سال الانم باز یه مدت افسردگی و گریه و انزوا بعدم برمیگردم به همونجایی که بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 16:40 توسط Zn
|