چه عجیب
به قول صابر ابر"چه عجیب
هنوز هم امید دارم"
به قول صابر ابر"چه عجیب
هنوز هم امید دارم"
شده به یه جا برسید که حس کنید دیگه هیچوقت به اون ارزویی که از بچگی داشتید بخاطر یسری جبرای جامعه نمیرسید؟ خیلی تلخه انگار تموم باور هات خراب میشه رو سرت انگار همه دردایی که برای رسیدن بهش تحمل کردی زخماش سر باز میکنه....
از اینکه مطلقا هیچ چیز خوبی تو دنیا برای من راحت بدست نمیاد خستم.
از صبح که بیدار میشم تا ۱ شب که میخوابم در حال فکر کردنم ،حس میکنم انقدر غرق فکرو خیالم که یادم میره حتی یه چایی رو با لذت بخورم....
پ.ن:دلار و افسردگیم، هر دو در اوج.
نمیدونم چرا صبح که بیدار میشم واقعا با تمام وجود دلم میخواد بمیرم با اینکه شب قبلش سعی میکنم به خودم کلی انگیزه ی زندگی بدم
یه جا از زندگی میرسه اون چیزی که ارزوشو داشتی رو باید رها کنی چون مجبوری، بعد اونجا تو دیگه هیچوقت اون ادم سابق نمیشی
چرا مامان من باید ی یه پسر غریبه رو بزنه تو سر من؟ چرا فکر میکنه من واقعا لیاقت اینکه یه نفر انقدر منو بخواد رو ندارم؟الان که بعد چند ماه دوباره سرو کله اش پیدا شده میگه ایندفعه اون روی واقعیتو نشونش بده که فرار کنه بره...من نمیفهمم واقعا تو مادر منی یا مادر اونی؟
امروز وسط کتابخونه حالم بد شد دیگه پاشدم رفتم همون دکتر خودم فکر میکردم منو یادش نیاد چون دو ماه و نیم بود نرفته بودم از اول همه علائم این مدت رو گفتم آخرش گفت دیگه چیزی مصرف نمیکنی که؟ فرصت حیات ممکنه یهو از آدم گرفته بشه تو شانس آوردی اون دفعه رو قسر در رفتی و سالم موندی ممکنه دفعه ی بعدی در کار نباشه و دیگه شانس نیاری...حق گفت دیگه چی بگم...
فکر میکنم اگه من به هر دری زدم و اونی نشد که میخواستم بشه،
لابد،قسمت خرافه نیست...هست واقعا...
#دیالوگ #شهرزاد
نمیخوام به آینده ای که هنوز نیومده و معلوم نیست اصن تا اون موقع زنده باشم فکر کنم...
نمیخوام به گذشته ای که نمیتونم تغییرش بدم فکر کنم...
نمیخوام به آدمی که یا کلا چیزهایی که میدونم هیچوقت سهم من نمیشن فکر کنم...
کاش بتونم منطقی تر فک کنم...کاش همه چیو همین جوری که هست بپذیرم و در حد توانم بهترش کنم...کاش منتظر معجزه نباشم...
پ.ن:چارلز بوفسکی:
تردید نکن که نوری هست
شاید چندان نباشد که گفته اند؛
امّا آنقدر هست
که از پس تاریکی ات برآید..!
وقتی نگاه میکنم میبینم هیچی خوشحالم نمیکنه یه وقتایی مثل الان به شدت این حس رو تجربه میکنم حس نسخی تریاک و حال خوشی که باهاش داشتم بخصوص که ترک قرصای اعصاب حالمو از قبل هم بدتر کرده....ولی نه...دیگه نمیرم سمتش...دیگه نمیرینم به آبرو و اعتبار و شخصیتم...دیگه با هیچ آشغالی دم خور نمیشم....
شاید باورت نشه من از اتفاق های خوب هم میترسم
وقتی همه چی خوبه منتظر میشم یه اتفاق بد بیوفته
مناز آدمی که نقص داره بدم میاد، از آدمی که بی نقصه میترسم...من حتی از خوشبختی هم میترسم....
#دیالوگ #برادران_لیلا