...
داشتم به این فک میکردم که زندگی چقدر واقعیه...خیلی واقعی...
من هرچقدرم که این روزا منطقی تر شدم نسبت به قبل بازم که نگاه میکنم هنوز خیلی چیزا هست که من سرش دارم رویابافی میکنم انگار...
هنوزم خیلی واقعیت ها رو قبول نکردم انگار مغزم ناخودآگاه مقاومت میکنه نشدن و نبودن یه سری چیزها رو قبول نکنه انگار نمیخواد با غم نشدنشون مواجه شه...
میخوام همه اون مسائل رو به خودم بقبولونم...تلخه سخته ولی واقعیت همینه ....من هنوزم داشتم با چیزایی که میدونستم قرار نیست بشه و قرار نیست بیاد زندگی میکردم....
عین بچه ای که تازه باباش مرده باشه بهش بگن رفته پیش خدا اونم به خیال اینکه خب دوباره برمیگرده هنوزم چشم به در منتظر کسیه که قرار نیست دیگه بیاد...