...

داشتم به این فک میکردم که زندگی چقدر واقعیه...خیلی واقعی...

من هرچقدرم که این روزا منطقی تر شدم نسبت به قبل بازم که نگاه میکنم هنوز خیلی چیزا هست که من سرش دارم رویابافی میکنم انگار...

هنوزم خیلی واقعیت ها رو قبول نکردم انگار مغزم ناخودآگاه مقاومت میکنه نشدن و نبودن یه سری چیزها رو قبول نکنه انگار نمیخواد با غم نشدنشون مواجه شه...

میخوام همه اون مسائل رو به خودم بقبولونم...تلخه سخته ولی واقعیت همینه ....من هنوزم داشتم با چیزایی که میدونستم قرار نیست بشه و قرار نیست بیاد زندگی میکردم....

عین بچه ای که تازه باباش مرده باشه بهش بگن رفته پیش خدا اونم به خیال اینکه خب دوباره برمیگرده هنوزم چشم به در منتظر کسیه که قرار نیست دیگه بیاد...

لطفا به خودت رحم کن ....

وقتی یکی طلاق میگیره دیگه باید همه چیو تموم کنه همه عکسا رو پاک کنه همه یادگاری ها رو دور بریزه سعی کنه یه زندگی جدید برا خودش بسازه سر خودشو شلوغ کنه تا فکرش اونقدر درگیر باشه و دورش شلوغ باشه که وقت کمتری برای فکر کردن به همسرش داشته باشه باید انقدر در طول روز خودشو خسته کنه که شب قبل خواب یاد خاطرات خوب نیوفته...چون بعد جدایی آدم‌ فقط یاد خوبیای طرف مقابلش میوفته...باید شماره طرف رو پاک کنه با دوستای مشترکشون قطع ارتباط کنه که خبرای جدید اون به گوشش نرسه پروفایلشو چک نکنه هی پیگیر این نباشه که طرف ازدواج کرد؟تو رابطه رفته؟حالش خوبه؟ یعنی مثل من ناراحت نیست؟

به هیچکدوم اینا نباید فکر کرد...وقتی یکی رو منطقی میزاری کنار و با عقل و دلیل ازش جدا میشی دیگه باید از همه نظر جدا شی ...

پس خودت چرا این کارو نمیکنی ؟چرا هنوز پیگیر خبراشی؟ چرا درگیر اینی که داره پیشرفت میکنه و حس عقب افتادن بهت دست میده...مسیر زندگیت دیگه جدا شده...اون دیگه جایی تو زندگی تو نداره...بزار حداقل جزئیات صورتشو از یاد ببری ...جای بخیه گوشه لبش و خال صورتش و فرم انگشت و ناخوناش و خط خوردگی گوشه ی ابروش خنده ی خاصش ...بزار اینا رو فراموش کنی حداقل...دیگه نبین عکساشو دیگه پیگیر نباش دنبال اینکه داره چیکار میکنه و الان کجاس نباش...تو که دشمن خودت نیستی پس چرا خودتو اذیت میکنی؟ چرا ذهنت رو درگیر نگه میداری ؟تمومش کن دیگه...مرگ یه بار شیونم یه بار....خودتو زجرکش نکن...بزار رها شی ازش...شاید اون بیرون آدم های بهتری هم باشن که تو چشماتو بستی و نمیبینیشون...به آدمای جدید زندگیت فرصت بده...شاید همه چی یه جور دیگه پیش بره این بار...

دل زدگی

بدترین حس دنیا چیست؟
شاید بگویید تنهایی، دلتنگی و...
اما بدترین حس دنیا دل‌زدگیست. دل‌زدگی از یک خواستن عمیق می‌آید. کاری را، چیزی را، کسی را با تمام وجود خواستن.
دل‌زدگی یعنی کاری، چیزی، کسی که مدت‌ها حس خوب برایت داشت، دیگر در ذهن و قلبت جایی نداشته باشد. دل‌زدگی یعنی احساس خستگی شدید.
آدمی که دل‌زده می‌شود وسط یک جنگ است، یک جنگ نابرابر. یک طرف تمام خاطرات روزهای خواستن جلوی چشمش هست، طرف دیگر حقیقتی که زورش بیشتر از تمام خاطرات و رویاهاست. دل‌زدگی بدترین حس دنیاست...
فقط تصور کنید کاری، چیزی، کسی که سال‌ها می‌خواستی، دیگر قلبت را به تپش نیاندازد، دیگر تو را سر ذوق نیاورد. بدترین قسمت دل‌زدگی این است که نمی‌خواهی آن حس را دوباره تجربه کنی. اگر آسمان هم به زمین بیاید دیگر نمی‌خواهی. آدم‌هایی که دل‌زده می‌شوند، فهمیده‌اند می‌شود عمیق‌ترین خواستن‌ها را کنار گذاشت و فراموش کرد اما نَمُرد...
|حسین حائریان|

حقیقت

صادق هدایت جمله خیلی قشنگی داره: می‌گه که اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آن‌چه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی...

اردیبهشت

الان که فک میکنم میبینم از وقتی دنبال خوشبختی و یه روز خوب و یه حال خوب نیستم حالم بهتره....

از اینکه دیگه دنبال هدف ها و آرزوهایی که یه عمرررر خودمو بخاطرشون تیکه تیکه کردم، نمیرم راضیم...

من دیگه دنبال رسیدن به بهشت نیستم ، فقط میخوام از عمق این جهنم یه ذره دور شم...همین...

شاید اصلا بهترین راه مبارزه با کمال‌گرایی همین باشه، ذره ذره اوضاع رو کمی بهتر کردن...

آدم بدون امید مرده ی متحرک میشه...

این دنیا جای قشنگی نیست...تو امید و دلخوشی الکی بساز برا خودت وگرنه دق مرگ میشی...

خب؟

‏هیچ وقت به آدما نگید "چرا انقدر میخوابی؟" "چرا اینقد جوش میزنی" "چرا اینقدر چاقی" "تا کی میخوای درس بخونی؟!" " چرا برای چندرغاز میری سرکار؟!" "این همه تو خونه می‌مونی که چی بشه؟!" و..
شاید اون بین پریدن از یه ساختمون 20 طبقه، بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده، درس خوندنی که پر از فشار عصبی و استرسه، فعالیت بدنی که نتیجه رو نمی‌بینه، بیماری که هر روز باهاش دست و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیچکی حرفی نمیزنه، تلاش میکنه که پیروز شه و یه حرف شما ممکنه اون لیوانِ صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته لبریز بشه..!

غلط کردم اصن

میترسم بخوابم

امشب تا صبح زنده بمونم خدایا

امروز خود را چگونه گذراندید؟

دِیت در یک روستای دورافتاده و گرم که پوشش گیاهیِ اکثر نقاطش مناسب گوسفند چروندن بود و سگ هم نمیره اونجا، به صرف شیره و تریاک...‌که البته خلوصش پایین بود ما اونو گرفتیم اون ما رو نگرفت متأسّفانه 😒

و ترافیک سگی ....👌😑

پ.ن:خسته ام ...از این همه تکرار و منفعل بودن خسته ام...از اینکه نمیدونم کجام و قراره چی بشه خسته ام...از اینکه نه میتونم برم نه برگردم و این وسط موندم خسته ام...

پ.ن:دایی ولی رو تقریبا دو هفته اس میشناسم ...۷۰ سالشه تقریبا...بار اول فک میکردم یه چیزی میزنه انقدر شاده...ولی دیدم نه، مثل اینکه واقعا همینه به قول خودش دنیا واقعااا دو روزه یهو سرتو میچرخونی آینه رو میبینی میگی عه ، من کی پیر شدم؟

پ.ن:کاش واقعا شبیه تعریفایی که دایی ولی ازم میکنه بودم، کاش همون دختر خوب و عاقلی بودم که بقیه از بیرون میبینن...فقط خودم میدونم که نیستم...که فیکه همه چی

عجله داشتی به چی برسی دقیقا؟

الان که فک میکنم میبینم آخرین بُردم مربوط میشه به اون اسپرمی که به خواسته اش رسید...کاش میدونست اینجا برام نریده بودن اجازه می‌داد بقیه هم شانسشون رو امتحان کنن....

بدون عنوان

شدی دلیل عقب موندنم

#علی_یاسینی

کاش بشه فقط به امروز فکر کرد

نمیخوام به آینده ای که هنوز نیومده و معلوم نیست اصن تا اون موقع زنده باشم فکر کنم...

نمیخوام به گذشته ای که نمیتونم تغییرش بدم فکر کنم...

نمیخوام به آدمی که یا کلا چیزهایی که میدونم هیچوقت سهم من نمیشن فکر کنم...

کاش بتونم منطقی تر فک کنم...کاش همه چیو همین جوری که هست بپذیرم و در حد توانم بهترش کنم...کاش منتظر معجزه نباشم...

پ.ن:چارلز بوفسکی:

تردید نکن که نوری هست
شاید چندان نباشد که گفته ­اند؛
امّا آنقدر هست
که از پس تاریکی ­ات برآید..‌!

نمیدونم واقعا نمیدونم

بازم گند زدم به شرایط جسمی ام ...سر درد و بدن درد و حالت تهوع و خواب آلودگی امونمو بریده دلم میخواد همین وسط داد بزنم ...

لازم دارم خیلی هم لازم دارم ولی نمیخوام بهش پیام بدم با اینکه میدونم دو سه دقیقه ای میرسونه خودشو.....

اگه نتونستم تحمل کنم مجبور میشم پیام بدم....میدونم از اول همینو میخواست....نمیخوام به خواسته اش برسه....

حتی به غلط

دیشب باز رد داده بودم دلم گرفته بود خیلی.... میخواستم برم یه جا ولی نمیدونستم کجا ساعت ۱۲ شب بود ،فرزاد هی پیام داد بزار اگه ناراحتی کنارت باشم و لوکیشن بده میام و .... من اصلا حوصله حرف زدن با هیچکس رو نداشتم حوصله خودمم نداشتم ولی گفتم باشه نزدیک بودم بهش خودم رفتم دنبالش...خودمو نمیشناسم گاهی وقتا...تا ۱ شب یه کم قدم زدیم و حرف زدیم...حالم بهتر شد بعدش شاید واقعا لازم بود با یکی حرف بزنم شاید لازم داشتم یکی دوستم داشته باشه حتی اگه خودم دوستش نداشته باشم....من اولش حس میکردم اصلااا حوصلشو ندارم ولی دیدی گاهی وقتا آدم غرق حال بده و به کسی نمی‌گه ولی تو دلش داره میگه تو رو خدا یکی کمکم کنه شاید چون خودش اصرار کرد هی پیگیر شد حضور فیزیکی داشت اعصابم آرومتر شد وگرنه من آدمی نبودم که به یه غریبه اعتماد کنم ساعت ۱ شب بشینه تو ماشینم....الانشم نمیدونم درست بود یا غلط ....ولی انجامش دادم حتی به غلط....

دارم تو لحظه زندگی میکنم درست و غلط بودن خیلی چیزا ، این روزا برام مهم نیست...

شب آخر(البته امیدوارم آخر باشه)

دیروز گفتم آقا همه کثافت کاریا فعلا تعطیل باشه تا دو ماه فقط شب برای آخرین بار بزنیم و تمااااام....به نوعی یه گودبای پارتی کوچولو😄

زدیم...قر و قاطی هم زدیم یه چیز جدید هم زدیم...یهو دیدم ساعت‌ از ۱۲ شب هم گذشته من هنوز لش کردم تو ماشین دیگه "ف" رو به زور پرتش کردم پایین و رفتم خونه‌‌‌‌ ۱ و نیم شب پی ام داده بیام دنبالت بریم پارک؟😐گفتم آخه سگ این موقع شب میره که ما بریم؟....تو خونه هم سعی کردم خیلی طبیعی رفتار کنم با چشمای قررررمز اصن یه وضعی...

تجربه ی بدی نبود خوش گذشت ولی الان که بیشتر از ۱۲ ساعت گذشته سرم مثل چیییی داره میترکه😪