امروز خود را چگونه گذراندید؟
دِیت در یک روستای دورافتاده و گرم که پوشش گیاهیِ اکثر نقاطش مناسب گوسفند چروندن بود و سگ هم نمیره اونجا، به صرف شیره و تریاک...که البته خلوصش پایین بود ما اونو گرفتیم اون ما رو نگرفت متأسّفانه 😒
و ترافیک سگی ....👌😑
پ.ن:خسته ام ...از این همه تکرار و منفعل بودن خسته ام...از اینکه نمیدونم کجام و قراره چی بشه خسته ام...از اینکه نه میتونم برم نه برگردم و این وسط موندم خسته ام...
پ.ن:دایی ولی رو تقریبا دو هفته اس میشناسم ...۷۰ سالشه تقریبا...بار اول فک میکردم یه چیزی میزنه انقدر شاده...ولی دیدم نه، مثل اینکه واقعا همینه به قول خودش دنیا واقعااا دو روزه یهو سرتو میچرخونی آینه رو میبینی میگی عه ، من کی پیر شدم؟
پ.ن:کاش واقعا شبیه تعریفایی که دایی ولی ازم میکنه بودم، کاش همون دختر خوب و عاقلی بودم که بقیه از بیرون میبینن...فقط خودم میدونم که نیستم...که فیکه همه چی