بخدا که راست میگم...

وقتی یه چیزیو خیلیییی زیاد بهش علاقه داری و حالا حالا ها نمیتونی داشته باشی بعد هی بشینی راجبش خیالپردازی کنی هی راجبش فکر کنی هی عکس و موضوعات مربوط بهش رو دنبال کنی عین این میمونه که با زبون روزه بشینی از این چالش‌های غذا خوردن رو نگاه کنی...

مصداق بارز خودآزاری میمونه...فقط باید مشکل روانی داشته باشی که این کارو با خودت بکنی و به اعصابت لطمه وارد کنی...

چه کاریه واقعا ؟ خب وقت و فکر و انرژی ات رو صرف چیزای معقول و منطقی ای کن که در واقعیت میتونی با تلاش بهشون برسی چیزایی که میدونی به احتمال بالای ۷۰ ۸۰ درصد میتونی به زودی داشته باشی و صاحبشون بشی...

ختم کلام اینکه رویاپردازی های بیهوده به مرور مریضت میکنه...تبدیل میشی به یه آدم متوهم که دیگه ترک کردن این عادت به شدت برات سخت میشه...خودتو درگیر واقعیت های الان زندگیت بکن نه مسائلی که ممکنه حالا حالا ها پیش نیان....

اون روز هم میرسه

ﺷﺎﻣﻠﻮ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ:
ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ.
ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ.
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ.
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ
ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ.
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ
ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ:
ﺩﻧﯿﺎ ،ﺩﺍر ِﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ.

شاید برای شما هم اتفاق  بیوفتد

نمیدونم فقط من اینجوریم یا بقیه هم این حس رو تجربه کردن؟ وقتی بعد از یه سردرد و دل درد طولانی چند تا مسکن میخورم حس مستی بهم دست میده ...آروم و مهربون میشم...به آینده امیدوار میشم....حس میکنم همه چی گذراس و همه مشکلا قراره به زودی حل بشن...حس میکنم از فردا قراره همه چی عوض شه حتی خودم، حس میکنم حتی خودمم از فرداش قراره بشم یه آدم امیدوار و فعال و پر تلاش که همه ی فکرا و ایده های تو سرمو عملی میکنم...

هر چی هست حس قشنگیه ....

پ.ن:هعیییی،درد دارم درد شدیییید

🌞

گفت یه چیزی بگو یادم بمونه. گفتم تو باید بلد باشی حتی وقتی نور نیست، خودت خورشید خودت بشی و بتابی🌈

خدا رو شکر واقعا...

خوشحالم که انقدرررر کمتر بهت فکر میکنم...

خوشحالم که دیگه وسط کارام حواسم بهت پرت نمیشه...

خوشحالم که کم کم داره چهره ات رو یادم میره...

حس خوبی دارم از اینکه کم کم دارم با تمرکز کارا و هدفام رو دنبال میکنم...

انگار دارم از یه آدم اورثینک متوهم به یه آدم سالم و نرمال تبدیل میشم...

رگ خواب

مینا:

اون جذاب ترین مردی بود که به عمرم دیده بودم

چطور میتونستم دوستش نداشته باشم؟

چطور این همه از عمرم رو بدون اون گذرونده بودم؟

#دیالوگ

ب.ب

برای اینکه بشی...

باید باشی ...

اوکی؟

یادت باشه همه ی حس های بدی که الان داری طبیعی و البته موقتیه...

بهش فکر کن...

نوشته بود:

داستان تو هنوز تموم نشده،

تو خواهی خندید در جایی که قبلا گریه کرده بودی...

دیالوگ

آدم تا بدبختی اش از حد نگذره راه خوشبختی رو پیدا نمیکنه

#برادران_لیلا

حق...

نوشته بود بدترین کاری که میتونی در حق خودت بکنی اینه که به اون ورژنی که میتونی تبدیل بشی ، نشی...

٪۱۰۰

و خداوند حق شما را

از کسانی که بی دلیل به شما آسیب رسانده اند خواهد گرفت

مطمئن باشید...🖤

تکرار و تکرار و تکرار...

دیروز که بعد ۲ ماه داشتم با .م. حرف میزدم خیلی چیزا برام یادآوری شد...تک تک اون روزای سگی اومد جلو چشمم...دوباره از تصمیمی که گرفتم ترسیدم...نکنه اون روزا دوباره تکرار شن؟...شبایی که تنها تا صبح تو دفتر نیما میموندم با زور قهوه و چایی خودمو بیدار نگه می‌داشتم و خیابونای شریعتی که حتی نصف شب هم پر رفت و آمد بود...ویوی غمگین بیمارستان...استرسی که بعضی وقتا نصف شب داشتم واسه پیاده رفتن از دفتر تا ماشین واسه منی که هیچ وقت بعد ۹ شب تنها بیرون نبودم سخت بود ۱ نصف شب تنها تو خیابون راه رفتن...ترس از ماشینایی که بوق میزدن و خفت شدن...

الان بازم دفتر نیما روزا پره و من بخوام برم بازم باید شب اونجا باشم و اینکه حتی ممکنه خودش شبا گاهی اونجا بمونه تا صبح...

ولی بالاخره اون روزا هم گذشتن اگه قراره بازم تکرار شن بازم میگذرن...

همیشه بار اوله که سخته...

حس ترسناکیه...

امروز رفتم خریدمش...بعد از چند سال که منتظر این روز بودم...فکر می‌کردم یکی از لحظه های خاص زندگیم میشه ولی نشد...خودم دستی دستی گند زدم به یکی از اتفاقایی که میتونست یه خاطره ی قشنگ بشه...چقدر همه چی عادی بود برام وقتی تو اتاق پرو تنم کردم وقتی جلو آینه برای اولین بار خودمو اونجوری دیدم ...ولی هیچ حسی نداشتم...هیچی...

نکنه بقیه چیزایی که منتظرشونم هم همینقدر عادی باشن و من الکی تو ذهنم گندشون کردم؟

به وضعیت الانت نگاه نکن ...به اونی فکر کن که میخوای از خودت بسازی

بعضی وقتا

بعضی وقتا ناراحتیتون میشه قدرت زندگیتون...

یه جورایی انگار از همونجایی که شکستی ، جوونه بزنی...🌱

به این نتیجه رسیدم که

اینکه بدونی باید حقتو پس بگیری بهت انگیزه کار کردن نمیده...
اینکه بدونی میتونی حقتو پس بگیری بهت انگیزه ادامه دادن میده...

اونجا که تتلو میگه

آره راست میگی خستم

ولی یه آدم خسته که هدف داره...

https://musicgitars.ir/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%AA%D9%84%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87/

خوب نیستم

خوب نیستم...

خیلی وقته که خوب نیستم

چرا ؟ چون متعلق به اینجا نیستم

چون اصلا قرار نبود من الان اینجا باشم...

چون حقم رو ازم گرفتن...

هر چی سعی کردم فراموش کنم و بسپرم به زمان نشد...واقعا سعی کردم و نشد....یک سال و نیم گذشت و ذره ای از خشم و کینه ای که داشتم فروکش نکرد که نکرد...

هنوزم پر از نفرتم هنوزم عصبانیم هنوزم اون شکستگی و فروپاشی رو ترمیم نکردم و میشه گفت نتونستم درست خودمو جمع کنم...

هر چی فکر میکنم برای بیرون اومدن از این وضع و برگشتن به زندگی نرمال فقط و فقط یه راه پیش رومه....

اونم اینکه برگردم با تمام قدرتم بجنگم و حقم رو پس بگیرم...حتی اگه دیگه اون اشتیاق رو نداشته باشم حتی اگه احتمال نشدنش باشه...به هر حال تنها چیزی که این سرخوردگی رو درمان میکنه اینه که برگردم و حقم رو بگیرم...

تمام...

۱۵ آذر...

قوی باش...

فکر میکنم امتحان من در حال حاضر جنگیدن و بیرون اومدن از این رکود و سکون و تکرارها و روزمرگی هاست...

باید خودمو از دل همچین مسائلی بیرون بکشم و جون سالم به در ببرم...

شاید اون طرف قضیه یه اتفاق خیلی خوبی منتظرم باشه

کافیه این مرحله رو رد کنم...

شکر...

انقدرررر سختیا زیاد بوده تا اینجای کار و چیزای زیادی رو تو این مسیر از دست دادم که فکر میکنم با ذره بین باید دارایی هامو ببینمو خدا رو شکر کنم و نهایت استفاده رو ازشون ببرم چون شاید فردا نداشته باشمشون...

منتظر نباشیم...

منتظر نباشیم احساساتمان کمرنگ شوند.
منتظر نباشیم که سوگ تمام شود.
منتظر تغییر جهان درونی و بیرونی نشویم.
منتظر نبودن، به ما کمک میکند بتوانیم در کنار احساساتمان رشد کنیم و از آن‌ها بزرگتر شویم.
گاهی دردها قرار نیست گذر کنند، یا ما از آنها عبور کنیم.
گاهی بزرگتر شدن از دردهایمان تنها راهِ تمام شدن دردها‌ست.
اگر هر روز بر روی زندگی کردن تمرکز کنیم؛
روزی چشمانمان را باز می‌کنیم و خواهیم دید
بزرگتر از تصمیم‌های گذشته‌مان شده‌ایم.
و بزرگتر از تمام آنچه که تجربه کرده‌ایم شده‌ایم.
زمانی که می‌آموزیم چطور بدون انکارِ دردهایمان، هر روز در کنارشان بیدار شویم و به زندگی‌مان اجازه دهیم جریان داشته باشد، تغییری درونی رخ خواهد داد.
تغییری که آهسته اتفاق می‌افتد. تغییری که نه تنها درون‌مان را تحت تاثیر قرار میدهد که حتی کم‌کم نگاه ما را نسبت به رنج و درد هم تغییر میدهد.
نتیجه ی صبور بودن با دردهایمان، سالها بعد دیده خواهد شد.
روزی، شاید در یک صبح بارانی، همانطور که در حال قدم زدن و نگاه کردن به برگ‌های زردی هستید که با باد میرقصند و بر زیر پای شما آرام میگیرند، ناگهان احساس میکنید چیزی هم درون شما آرام گرفته است.
آن لحظه را شاید نتوانید بنویسید یا در مورد آن صحبت کنید. اما درست در همان لحظه خواهید فهمید، آنقدر بزرگ شده‌اید که تمام گذشته و آدم‌ها و تصمیم‌ها و اشتباهاتتان در درونتان آرام گرفته‌اند.
درست همانطور که برگ‌ها، بر روی زمین آرام گرفته‌اند.
اکنون میدانید که بزرگ شده‌اید و از دور به آن کسی که بوده‌اید نگاه میکنید، به آن کسی که سخت تلاش میکرد فرار کند، یا منتظر فرا رسیدنِ زمان مناسبی بود که دردهایش تمام شود.
به کسی نگاه میکنید که سالها پیش به او گفتید بیا منتظر نباشیم و باهم به جلو حرکت کنیم، هر روز، فقط چند قدم.
و آن لحظه میدانید که تصمیم درستی گرفته بودید که منتظر هیچ چیز نماندید.
نزدیک تر میشوید و به چشمان خود رنج کشیده‌تان نگاه میکنید، به سلامتی‌اش نوشیدنی‌تان را بالا میگیرید و به او میگویید: ما بزرگتر از گذشته و دردهایمان شدیم…دیدی تونستیم؟

خب؟

هر وقت هر کجای زندگیتون کم آوردید
یه دل سیر گریه کنید
فحش بدید به زمین و زمان
به هر کی و هر چی که باعث ناراحتی و حال بدتون شده
اما بعدش پاشید ادامه بدید
جوابه...

😇

کاش زودتر برسه اون روزی که هر چی به مغزم فشار بیارم تصویری از چهره ات یادم نیاد...

شب چرا اینجوریه؟

شب که میشه فکر آینده می‌ترسونتم...شب که میشه واسه تصمیمایی که گرفتم به شک میوفتم...اینکه نکنه اشتباه باشه نکنه نشه نکنه کم بیارم..

شب که میشه یهو حس تنهایی میاد سراغم و درگیر یه حس پوچی و خلا میشم...انگار یکی تو گوشم بگه اشتباه اومدی تا اینجا رو ...

شب که میشه حس یه پیرزن تنها گوشه ی آسایشگاه رو دارم...

پر از بغض ...پر از پشیمونی ....پر از خشم...

خیلی هم عالی

من همیشه خودمو دست کم میگیرم...خیلی عادت بدیه...مثلا فکر میکردم بیش از اندازه احساساتی و وابسته ام در صورتی که اینطوری نیستم...فکر میکردم چون .م. ۴ ماه باهام این مسیر رو باهام اومد الان نمیتونم تنها ادامه بدم...در صورتیکه شروع کردم و حتی جای خالیشم حس نشد...حتی یاد روزایی که بود هم نیوفتادم😇

نسخه ی دیگه ی خودت

جایی که درس میخونی، کار میکنی یا توی نوت گوشیت یه جا این تیکه از کتاب مت هیگ رو بنویس:

"وقتی انگیزه‌ای برای ادامه‌ این زندگی نداشتی، به نسخه‌های دیگه‌ای از خودت در آینده فکر کن و به اونها فرصت زیستن بده!"...


ظاهرسازی

جلو بقیه تا جایی که میشه ادا حال خوبا رو درمیارم و چیزی از طوفانی که درونمه رو نشون نمیدم...ولی اینجا که کسی نیست پس لازم هم نیست تظاهر کنم...من واقعا خوب نیستم واقعا بریدم واقعا کنترل اوضاع از دستم خارج شده و دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم...

نمیدونم تصمیمی که گرفتم چقدر درست باشه یا غلط، ولی مجبورم...شاید باعث حال خوبم شد...این تصمیم یه بار امتحانش رو پس داده شاید ایندفعه هم کار کرد...به هر حال راه دیگه ای ندارم و مجبورم دوباره نقشش رو بازی کنم

تنهایی

خیلی سخته وقتی مثل الان پر از استرس و نگرانی و حال بدم هیچ آدمی تو نقطه امنم نیست که راحت اینا رو بهش بگم...

دلم میخواست الان یکی بود راحت جلوش غر میزدم و درد و دل میکردم ...یکی که برای نگرانی هام ارزش قائل باشه ...توانمندی هامو بهم یادآوری کنه بهم دلگرمی بده و آرومم کنه...

گاهی میگم چقدر اشتباه کردم که کسیو تو زندگیم راه ندادم ...شایدم تقصیر من نبود و واقعا آدم درستی سر راهم قرار نگرفت..‌ولی بودن یه آدم امن تو زندگی نعمته که من فعلا ندارم و این حس تنهایی، فشار روانیم رو چند برابر میکنه...

به نتيجه اش فکر نکن

من کلی سبک سنگین کردم و یه تصمیمی گرفتم و یه مسیری رو شروع میکنم از امشب...به نظرم تصمیم منطقی ای بود ...بخصوص که ایندفعه خیلی مشورت کردم....تا تهش هم وایسادم و تا آخرش میرم و سختی هاش رو هم تحمل میکنم...

الان فقط باید مراحل مختلفش رو سر تایم اونجوری که نیما میگه برسونم...همین....بیشتر از این از عهده ی من خارجه...

پس دیگه دلیلی نداره بخوام به نتیجه اش فکر کنم چون واقعا نتیجه اش دست من نیست...

۹.۹