دیروز که بعد ۲ ماه داشتم با .م. حرف میزدم خیلی چیزا برام یادآوری شد...تک تک اون روزای سگی اومد جلو چشمم...دوباره از تصمیمی که گرفتم ترسیدم...نکنه اون روزا دوباره تکرار شن؟...شبایی که تنها تا صبح تو دفتر نیما میموندم با زور قهوه و چایی خودمو بیدار نگه می‌داشتم و خیابونای شریعتی که حتی نصف شب هم پر رفت و آمد بود...ویوی غمگین بیمارستان...استرسی که بعضی وقتا نصف شب داشتم واسه پیاده رفتن از دفتر تا ماشین واسه منی که هیچ وقت بعد ۹ شب تنها بیرون نبودم سخت بود ۱ نصف شب تنها تو خیابون راه رفتن...ترس از ماشینایی که بوق میزدن و خفت شدن...

الان بازم دفتر نیما روزا پره و من بخوام برم بازم باید شب اونجا باشم و اینکه حتی ممکنه خودش شبا گاهی اونجا بمونه تا صبح...

ولی بالاخره اون روزا هم گذشتن اگه قراره بازم تکرار شن بازم میگذرن...

همیشه بار اوله که سخته...