منتظر نباشیم احساساتمان کمرنگ شوند.
منتظر نباشیم که سوگ تمام شود.
منتظر تغییر جهان درونی و بیرونی نشویم.
منتظر نبودن، به ما کمک میکند بتوانیم در کنار احساساتمان رشد کنیم و از آن‌ها بزرگتر شویم.
گاهی دردها قرار نیست گذر کنند، یا ما از آنها عبور کنیم.
گاهی بزرگتر شدن از دردهایمان تنها راهِ تمام شدن دردها‌ست.
اگر هر روز بر روی زندگی کردن تمرکز کنیم؛
روزی چشمانمان را باز می‌کنیم و خواهیم دید
بزرگتر از تصمیم‌های گذشته‌مان شده‌ایم.
و بزرگتر از تمام آنچه که تجربه کرده‌ایم شده‌ایم.
زمانی که می‌آموزیم چطور بدون انکارِ دردهایمان، هر روز در کنارشان بیدار شویم و به زندگی‌مان اجازه دهیم جریان داشته باشد، تغییری درونی رخ خواهد داد.
تغییری که آهسته اتفاق می‌افتد. تغییری که نه تنها درون‌مان را تحت تاثیر قرار میدهد که حتی کم‌کم نگاه ما را نسبت به رنج و درد هم تغییر میدهد.
نتیجه ی صبور بودن با دردهایمان، سالها بعد دیده خواهد شد.
روزی، شاید در یک صبح بارانی، همانطور که در حال قدم زدن و نگاه کردن به برگ‌های زردی هستید که با باد میرقصند و بر زیر پای شما آرام میگیرند، ناگهان احساس میکنید چیزی هم درون شما آرام گرفته است.
آن لحظه را شاید نتوانید بنویسید یا در مورد آن صحبت کنید. اما درست در همان لحظه خواهید فهمید، آنقدر بزرگ شده‌اید که تمام گذشته و آدم‌ها و تصمیم‌ها و اشتباهاتتان در درونتان آرام گرفته‌اند.
درست همانطور که برگ‌ها، بر روی زمین آرام گرفته‌اند.
اکنون میدانید که بزرگ شده‌اید و از دور به آن کسی که بوده‌اید نگاه میکنید، به آن کسی که سخت تلاش میکرد فرار کند، یا منتظر فرا رسیدنِ زمان مناسبی بود که دردهایش تمام شود.
به کسی نگاه میکنید که سالها پیش به او گفتید بیا منتظر نباشیم و باهم به جلو حرکت کنیم، هر روز، فقط چند قدم.
و آن لحظه میدانید که تصمیم درستی گرفته بودید که منتظر هیچ چیز نماندید.
نزدیک تر میشوید و به چشمان خود رنج کشیده‌تان نگاه میکنید، به سلامتی‌اش نوشیدنی‌تان را بالا میگیرید و به او میگویید: ما بزرگتر از گذشته و دردهایمان شدیم…دیدی تونستیم؟