دیشب باز رد داده بودم دلم گرفته بود خیلی.... میخواستم برم یه جا ولی نمیدونستم کجا ساعت ۱۲ شب بود ،فرزاد هی پیام داد بزار اگه ناراحتی کنارت باشم و لوکیشن بده میام و .... من اصلا حوصله حرف زدن با هیچکس رو نداشتم حوصله خودمم نداشتم ولی گفتم باشه نزدیک بودم بهش خودم رفتم دنبالش...خودمو نمیشناسم گاهی وقتا...تا ۱ شب یه کم قدم زدیم و حرف زدیم...حالم بهتر شد بعدش شاید واقعا لازم بود با یکی حرف بزنم شاید لازم داشتم یکی دوستم داشته باشه حتی اگه خودم دوستش نداشته باشم....من اولش حس میکردم اصلااا حوصلشو ندارم ولی دیدی گاهی وقتا آدم غرق حال بده و به کسی نمی‌گه ولی تو دلش داره میگه تو رو خدا یکی کمکم کنه شاید چون خودش اصرار کرد هی پیگیر شد حضور فیزیکی داشت اعصابم آرومتر شد وگرنه من آدمی نبودم که به یه غریبه اعتماد کنم ساعت ۱ شب بشینه تو ماشینم....الانشم نمیدونم درست بود یا غلط ....ولی انجامش دادم حتی به غلط....

دارم تو لحظه زندگی میکنم درست و غلط بودن خیلی چیزا ، این روزا برام مهم نیست...