باید حواسم جمع باشه..
چند روز پیش اومدم پارک کنم انقدر سردرد داشتم و گیج بودم برای اولین بار خیلی ناشیانه ماشینو زدم به جدول ...یه پسره با دو تا از دوستاش داشت رد میشد خیلی برادرانه و نگران اومد جلو گفت میخوای من پارک کنم برات؟(فک کرد تازه پشت فرمون میشینم) گفتم نه ممنون و رفت من تو همون حالت مونده بودم که دوباره برگشت گفت بیا عقب ماشینو صاف کن دیگه (میخواست فرمون بده) ...
حالا نکته ی ماجرا کجاست؟ اینکه من بعد چند روز هنوز چهره و تن صداش رو یادمه و حس خوبی بهش پیدا کردم با همون دو تا جمله ....حالا بخش ترسناکش کجاس ؟ اینکه من انقدر از همه انتظار ضربه زدن و بدی کردن و نفرت دارم و انقدر آسیب دیدم که وقتی یه نفر با محبت و احترام باهام رفتار میکنه برام خیلی عجیب و خاص بنظر میاد و ترسناکش اینجاست که میترسم تو موقعیتی قرار بگیرم که یکی که خیلی خوب بازی کردن بلده با محبت های فیک خیلی راحت بتونه گولم بزنه بدون اینکه حتی یه دونه از معیارهای منو داشته باشه...