دو شب پیش بود ساعت ۹ ۱۰ شب گفتم باغ کتابم دارم برمیگردم گفت تو رو خدا وایسا من هر جور شده خودمو میرسونم...گفتم آخه کاری نداریم که با هم ، گفت فقط میخوام ببینمت همین...مجبور شدم وایسم با اینکه دیرم شده بود و قرار بود برم پیش نیما ،همه میزا خالی شده بود چند دقه قبل اینکه بیاد یه پسر تقریبا مذهبی با خجالت زیاد اومد درخواست آشنایی و ازدواج داد گفتم نامزد دارم و با معذرت خواهی رفت.... اونم خودشو سر موقع رسوند و فک کنم پسره فکر کرد نامزدم اینه...نمیدونم از حرفه ای و با تجربه بودنشه یا چی ولی هر چی که هست بلد بود چجوری مخ بزنه یه جوری رفتار کرد انگار من تنها دختر کره ی زمینم گفت وقتی کنارت راه میرم حس قدرت و اعتماد به نفس دارم حس میکنم همه دارن به ما نگاه میکنن...گفت منو یاد شهرزاد میندازی انگار خودشی حتی لباسات مدل راه رفتنت همه چی...گیر داده بود من عکاس حرفه ایم تو رو خدا بزار چندتا عکس خفن بگیرم برات میفرستم بعد همه رو پاک میکنم ...گفت بقیه ۱درصد قیافه ی تو رو دارن میان مدل میشن و ال و بل تو چرا این کارارا نمیکنی اگه تو این کار باشی میترکونی ...قبول نکردم گفتم من پروفایلم عکس خودمو نمیزارم بیخیال...گفت بوی عطرت چقدر خاصه همه جا پیچیده...صدام کرد گفتم بله گفت هیچی فقط میخواستم جوابمو بدی ....گفت دلم میخواد دست بزنم ببینم واقعی هستی یا فرشته ای....گفت بزار هر چند وقت یه بار فقط ببینمت در عوض هر کاری خواستی برات میکنم....گفتم نه دارم درس میخونمو و... گفت خب باشه من یه گوشه میشینم حرف نمیزنم...

همه ی اینا رو یادآوری کردم که بگم میدونم چرب زبونی عادتشه با اینکه انکار میکنه ولی من با هیچکدوم این تعریفا ذوق زده نشدم اصلا هیچ حسی نداشتم میدونی چرا؟ چون دلم میخواست یه دونه از اینا رو از زبون تو بشنوم دلم میخواست اون شب کنار تو قدم میزدم دلم میخواست اونجوری که اون نگام میکرد نگام کنی...

یه حس ترسی هم داشتم....تو دلم میگفتم نکنه دیگه از هیشکی خوشم نیاد ؟ نکنه دیگه قربون صدقه های هیشکی رو باور نکنم ؟