چند شب پیش حس عذاب وجدانم زد بالا انقدر که فک کردم و هی احساس کثافت بودن بهم دست داد و گفتم اینطوری نمیشه پیام دادم به این پسره که پاشو بیا میخوام باهات حرف بزنم چون شب قبلشم اعصاب نداشتم الکی سر این بنده خدا خالی کردم داد زدم سرش کلی....

اومد و نشستیم و خیلی کامل براش توضیح دادم که من از روز اول هیچ قولی بهت ندادم اما مثل اینکه ناخواسته جوری رفتار کردم که تو جدی گرفتی و خیلی حست با من فرق داره...بهش گفتم اگه من رفتارم اینه اصلا تقصیر تو نیست مشکل از خودمه الان جای تو گلزار هم میومد پیشم بازم حوصلشو نداشتم...گفتم عذاب وجدان گرفتم از اینکه نکنه دلت بشکنه یا حس ناکافی بودن کنی چون واقعا آدم دل شکستن نیستم...حتی ازش معذرت خواهی هم کردم انقدر که عذاب وجدان گرفته بودم...

بهش گفتم خواهش میکنم شماره حسابتو بده همه خرجایی که این چند روز کردی رو بریزم چون نمی‌خوام حس سوءاستفاده کردن از کسی رو داشته باشم من اصلا این مدلی نیستم....کلی هم خودمو کوبیدم که ازم بدش بیاد گفتم من خیلی با چیزی که میبینی فرق دارم من روانی ام بی اعصابم خل و چلم اصلا چیزی که تصور میکنی نیستم ....واقعا هم چیزی که فکر میکنه نیستم دروغ نگفتم بهش...

گفتم تهش شماره حسابشو میده و تموم میشه میره و منم خیالم راحت که ناخواسته کسی رو معطل خودم نکردم...

حالا نتیجه اش برعکس چیزی که میخواستم شد:گفتم الان بهش برمیخوره میره دیگه بعد که حرفام تموم شد گفت همین چند دقه که باهام حرف زدی کل روزمو ساخت😐اون پولا رو هم فکر کن واسه روان درمانی و حق مشاوره خودت دادم بهت چون اصلا میبینمت حالم خوب میشه بعدشم گفت حداقل بزار هر چند وقت یه بار یه ذره ببینمت حالم خوب شه بعد تازه فهمیدم این بنده خدا حالش از منم بدتره😂😂😂

دیگه بالاخره من چیزی که به عهده ام بود رو گفتم باقیش دیگه دست من نیست...اینکه نوبت بعدی دکترمو تو گوشیش سیو کرده که قبل من اونجا باشه واقعا دیگه به من ربطی نداره...بچه که نیست ۳۳ سالشه