اسم این مریضی چیه؟
اینکه دلم براش تنگ نشده ولی عمیقا دوست دارم دلم براش تنگ بشه و اون آرامش رو دوباره تجربه کنم ....آرامشی که وقتی شبا خوابم نمیبرد بهش که فکر میکردم مثل یه خواب آور باعث میشد راحت بخوابم....
پ.ن:برعکس دو هفته پیش این روزا دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم...اصلا حرف زدنم نمیاد...مامانم میاد میشینه پیشم خدا خدا میکنم زودتر بره...توان بروز احساسات ندارم جوابام به بقیه از رو تعارف و اجبار و الکیه...عمیقا دوست دارم گریه کنم ولی گریه ام نمیاد...حال ندارم فردا روزه بگیرم در عین حال دوست ندارم فردا روزه نباشم....
پ.ن:من خر نیستم میدونم این پسره لاشیه از این بزن درروهاس و خوب چرب زبونی میکنه و آدم بی لوِلیه میدونم اشتباهه میدونم همه رو...ولی حقیقتا در عین حال پرانرژی و بامزه اس و با اینکه اینو بروز ندادم جلوش ولی کنارش به آدم خوش میگذره و حال آدمو خوب میکنه....