عجب شبی شد امشب...عجیب و جالب بود برام.....از صبح سردرد و بی حوصلگی و اعصاب خوردی دیگه واقعا حس خفگی بهم دست داد گفتم یه شب که هزار شب نمیشه تازه ۹ شب کلی تیپ زدم و رفتم بیرون دیدم واقعا نمیخوام تنها باشم پیام دادم بهش گفتم فلان جام خواستی بیا....که البته با کمی تاخیر رسید و ....مجموعه و اینا رو که بستن و همه جا خلوت شد منم به شدت بی حوصله و بدفاز بودم دلم میخواست یکیو کتک بزنم از اون طرف خوابم میومد حوصله ام سررفته بود ...نشسته بودیم رو نیمکتا و اینا که برگشت گفت بیا امشب و با هم بزنیم توروخدا و...منم که مقاااااوم گفتم اصلا و ابدا ساعت ۱۱ شب و خلوت اینم بزنم‌ دیگه از خود بی خود میشم....ناگهان به خودم اومدم دیدم منم خوردم اون اسنیف کرد یهو اسکل بازیاش شروع شد برا منم چند دقه بعد اثرشو نشون داد...خلاصه که ته مسخره بازی یه سره چرت و پرت میگفت و البته منم چرت میگفتم...دوباره شروع کرد به تعریف و تمجید و اینا گفتم حوصله مخ زنی هاتو ندارم چرت میگی گفت خب باشه بعدا از یکی میپرسیم ببینم حرفمو تایید میکنه یا نه؟ منم که چت زده بودم کشیدمش گفتم همین الان برو یکیو پیدا کن گفت بیخیال الان ضایه است کسی هم نیست دیدم جلوتر ۴ تا پسر وایسادن گفتم ایناها اگه راست میگی بیا از اینا بپرسیم....خلاصه رفتیم و سوالشو پرسید منم گفتم بنظرتون داره مخ میزنه یا راست میگه که بنظرم به عنوان حمایت از همجنسشون تایید و تعریف کردن و کلی فکت هم واسه حرفاشون داشتن...آخریه گفت دوربین مخفیه؟ گفتم آره پشت سرته دست تکون بده 😂😂😂

انقدر خودش رد داده بود من آدامسمو انداختم تو سطل تا کمر خم شد درش آورد قایمش کرد🤢

خلاصه که اینم از امشب الان که اثرش پریده میفهمم چقدر رد داده بودم😂😂😂

پ.ن:شب ها ساعت ۱۲ الی ۳ تصمیماتی میگیرم و برنامه ریزی هایی انجام میدم که اگر اجرا بشن میتونم در عرض یک سال جهان رو به بردگی خودم دربیارم.
‏صبح که میشه به این فکر میکنم که آیا اصلا زندگی ارزش زیستن دارد؟