فرزاد
تو دو راهی ام کاش یکی بگه چیکار کنم...برا اولین بار گیر کردم تو این موقعیت...بخاطر دیدگاه منفی و گاردی که از یه زمانی نسبت به مردا پیدا کردم محبت و حرف هیچکدومشون رو باور ندارم...بخاطر همین دیگه هیچکس رو جدی نگرفتم...تو این دو سه هفته که آشنا شدیم من فقط به چشم فروشنده میدیدمش ولی اون نه...گفتم اینم از همون لاشی های بزن دررو و ایناست بزار اصرار کنه به اومدن تهش دو سه روز که دید اخلاق خوش نشون نمیدم و اونجوری که میخواد نیستم بیخیال میشه میره دیگه...ولی نشد....بنا به یه دلایلی از خودم مطمئنم که هیچوقت حسی بهش پیدا نمیکنم اما میترسم از اینکه اون وابسته شه و عادت کنه....وحشت دارم از دل شکستن...از الکی امیدوار کردن کسی و بعد رها کردنش...چون میدونم تاوان دل شکستن خیلی سخته...ولی من هیچ امیدواری ای بهش ندادم خودش چسبیده هر جا میرم میاد هنوزم مطمئنم حرفاش فیکه ولی با خودم میگم اگه یه درصد راست باشه چی؟نمیخوام کارماشو پس بدم...نمیتونم از خودم برونمش هر کار کردم نشد...هر جا گفت نرفتم آخرش امروز دیدم اومده کتابخونه داره ثبت نام میکنه بعد اومد پشت میز میگه بیا درساتو واسه من توضیح بده من گوش میدم...گفتم اشکال نداره جوگیره ۲ روز دیگه خسته میشه میره...گفتم وقت ندارم باید دو ساعت دیگه برم دکتر گفت آدرس بده بیام منم گفتم حرف مفت میزنه آدرس دادم وقتی رفتم مطب دیدم زودتر از من رسیده...با اینکه وضع مالیش میدونم اوکی نیست تو همین ۲ هفته ۲ تومنی خرج کرده الکی...پول ویزیتو حساب کرد
با اینکه ۳۳ سالشه یه رفتارای عجیب داره گیر داده بود میخوام برم تو با دکتر حرف بزنم ببینم چته؟ به زور نگهش داشتم...خواستم بنزین بزنم اومد دنبالم خودش بنزین زد و حساب کرد و رفت...من نمیخوام دیگه نسبت به هیچ مردی خوش بین باشم ولی ته دلم انگار از خدا میترسم یه درصد اگه واقعا آدم خوبی باشه و ناخواسته دلش بشکنه چی؟ حوصله عذاب وجدان ندارم کاش یه لاشی عوضی باشه و دیگه نیاد...ولی چرا هر بار میبینتم چشماش برق میزنه و هیجان زده و خوشحاله؟ چرا هر کاری میگم میکنه؟
کاش بره....