نباید میگفتم اصلا ....خودش اصرار کرد بگو وگرنه من نمیخواستم بگم ...برای اولین بار اونجوری جلو من گریه کرد...هیچوقت دوست نداشتم اینجوری ببینمش ...حس کردم یه چیزی توش شکست...اینم به بقیه عذاب وجدانام اضافه شد همچنین یه موضوع جدید برای اورثنیک کردن...

حالم به هم خورد از خودم حس کردم لگد زدم به تمام زحمت های چند ساله ی یک آدم...شایدم اون زیادی گنده اش کرد....ولی به هر حال باعث شد از خودم بدم بیاد هر چند که اصلا چیز مهمی نگفتم و اون زیادی حساس شد...دیگه مغزم نمیکشه واقعا...

پ.ن:بسه دیگه خودمو سرزنش نمیکنم من هیچ اشتباهی نکردم حالا این وسط باز من میشم آدم بَده...اون دوراهی ای که توش مونده بودمم حل شد میخواستم یا همه چیو بگم از این به بعد یا همشو پنهان کاری کنم..که مثل اینکه راه دوم بهتره چون فهمیدم جنبه اش رو ندارن...رمز گوشیم رو هم عوض کردم ‌...تصمیم گرفتم دیگه از حس های درونیم به هیچکس نگم حتی مامان حتی نیما و...به نقش بازی کردنم ادامه میدم هر کی پرسید حالت خوبه میگم عالی....مگه تا الان گفتم چی شد؟ چی فرق کرد؟چی بهتر شد؟ هیچی ....منم دیگه نم پس نمیدم ...از الان به بعد جلوی بقیه من همیشه حالم خوبه و هیچ مشکلی نیست بزار از بیرون قوی ببین منو وقتی کسی محرم اسرار نیست‌‌...