تا ۶ ونیم صبح مثل چی درس خوندم و هر چی مقاله لازم بود رو فرستادم ۲ ساعت و نیم خوابیدم و کارامو کردم برم دانشگاه وسط راه ماشین خاموش شد و دیگه هیچ جوره درست نشد...به زور تو اون شلوغی خودمو کشیدم کنار اتوبان پارک کردم گفتم بابا بیاد دنبالش...اسنپ گرفتم کلی لفتش داد منم لغو کردم یکی دیگه گرفتم....رسید و زنگ زد بهم و تو اون سروصدای شلوغی به زور پیداش کردم کجا پارک کرده ...۱۰ دقیقه دیرتر رسیدم به امتحان و راهم ندادن و نزاشتن امتحان بدم هر چی توضیح دادم دیدم اینا حرف آدم حالیشون نمیشه زنگ زدم استاد میگه دست من نیست دیگه صفر لحاظ میشه...یعنی نه که حذف شه هااا نه صفر لحاظ میشه...

الانم اومدم دراز کشیدم تو نمازخونه مغزم درد گرفت از این همه‌فشار کاش بتونم زودتر از اینجا برم ریخت شماها رو نبینم دیگه...

پ.ن:راننده اسنپیه تو راه یه چیزایی از زندگی خودش تعریف کرد بدبختی های خودم یادم رفت نزدیک بود واسه اون گریه کنم...