خب خودت نباش...
میخوام دوباره نقش بازی کنم دوباره ادا در بیارم...مثل قبلا ها...اون موقع که ادای قوی بودن و اینکه حالم خوبه رو درمیاوردم انگار حالم بهتر بود...انگار خودمم داشت باورم میشد که یه چیزایی ممکنه درست شه کم کم...انگار داشتم با زندگی آشتی میکردم...حس آدم موفق بودن رو داشتم...اعتماد به نفسم بیشتر شده بود...کمتر میترسیدم...انرژی ام هم بالاتر بود...خودمو مجبور میکردم به زور هم شده یه سری کارها رو انجام بدم...اصلا یعنی چی که میگن خودت باش خودت باش...الان خودم یه شخصیت کاملا مزخرفیه که حالم داره بهم میخوره ازش نمیخوام خودم باشم این همه خودم بودم چی شد ؟ به کجا رسیدم؟ حداقل وقتایی که خودم نیستم و دارم نقش بازی میکنم انگار همه چی بهتر پیش میره...با اینکه حس دو شخصیتی بودن بهم دست میده ولی حداقل حالم بهتره...
پ.ن:بعضی وقتا دلم میخواد یکی باشه همش منو هول بده ... بهم دلگرمی و انگیزه ی زندگی کردن بده مجبورم کنه کارامو برنامه هام رو انجام بدم مرتب ورزش کنم صبح زود بیدار شم عین آدم غذا بخورم واسه تغییر زندگیم و حالم تلاش کنم به یه سری چیزا پایبند باشم...حس زنده بودن داشته باشم حس مفید بودن حس اینکه یکی حواسش به من هست یکی منو میبینه ....ولی بعدش میگم خب که چی؟ انگیزه ای که با اومدن یه آدم بیاد با رفتنش هم میره....تهش فقط خودت میمونی برا خودت...به هیچکس تکیه نکن...اصلا چه تضمینی هست که بشه همچین آدمی پیدا کرد اصلا شاید حالا حالا ها کسی نیاد الکی منتظر نمون پاشو خودتو جمع کن....خودت به داد خودت برس تا دیر نشده