پدر عمو ماهر هم آسمونی شد🕊
عمو ماهر صمیمی ترین دوست باباست پدرش هم خیلی مرد مظلوم و نازنینی بود خدا بیامرزتش...این اواخر هم خیلی بخاطر مریضی سختی کشید و همش بیمارستان بود...از اونجایی که عمو ماهر از عموهای واقعی خودم خیلی خیلی بهتر بوده و دوسش دارم فردا حتما تشییع جنازه رو شرکت میکنم با وجود اینکه خیلی سرم شلوغه...اون عموهای به درد نخورم هم اگه اونجا بودن باهاشون چشم تو چشم میشم و سلام نمیدم...
پ.ن:دهنم سرویس شد این هفته سر وقت گرفتن برای ام آر آی مامانم از طرفی دم عیده و به زور وقت میدن از طرفی مامانم فوبیای فضای بسته داره و قبول نمیکرد بره یه جا رفت همون موقع که رفت تو دستگاه سریع اومد بیرون گفت نمیتونم نفسم بند میاد چند جا براش وقت گرفتم هیچکدوم رو نرفت دیگه امروز به اجبار من وقت گرفتیم یه جای خوب اما تایمش بده جمعه ۴ صبح یعنی درواقع میشه شنبه...سه ساعت گولش زدم که استرس نداره و قبلش بهت قرص آرامبخش میدم و بیهوشی لازم نیست و جای خوبیه و خودم ۷ سال پیش اینجا ام آر آی گرفتم ...با مسئول بخش هم حرف زدم که خودم به عنوان همراه باهاش برم داخل و خدایی اخلاقش خوب بود و قبول کرد...
چه روز سختیه فردا و منی که الانا خوابم نمیبره...
کاش زودتر جواب ام آر آی بیاد حداقل یه کم از نگرانی هام کم بشه...
پ.ن۲: مهسا رفته تفرش کاش زودتر برگرده...
پ.ن۳:به نیما گفتم چهارشنبه میام پیشت اما بازممجبورم بدقولی کنم و دوشنبه سهشنبه برم...