انقدر ‌که سر ام‌آرآی کار طول کشید و دیر نوبتمون شد و شب هم کم خوابیدم برگشتم خونه دیگه از خستگی سریع خوابم برد و خواب موندم و به تشییع جنازه نرسیدم،سر ام آر آی هم که مامان فوبیای فضای بسته داشت من باهاش رفتم داخل و در طول اون تایم دستشو گرفته بودم و پاشو ماساژ میدادم که نترسه اتاقم سرد بود براش پتو گرفتم قبلشم به زور کلی قرص بهش دادم که ریلکس شه....ناراحتم که نرفتم قبرستون ...ولی از یه طرف میگم‌شاید برا من بهتر شد نرفتنم شاید میرفتم یه سریا رو میدیدم دوباره اعصابم به هم می‌ریخت و تا چند روز فکرم درگیر میشد برا من مهم عمو ماهر بود که تلفنی بهش تسلیت گفتم هی میگفت قدر باباتو بدون هر چی گفت بگو چشم ،نمیدونی چه سخته آدم باباش بره کلا تو حال خودش نبود بنده خدا همین جوریشم آدم زیادی احساساتیه...

پ.ن:با اینکه من قید اون قضیه رو زدم نیما همچنان پیگیره،الانم یه چیزی فرستاده که ممکنه ذهنمو دوباره درگیر کنه...من نمیخوام الکی امیدوارشم من فاتحه ی اون موضوع رو خوندم...