ساعت ۱۰ شب رسیدم دفتر نیما و ۱ و نیم رسیدم خونه😊احساس کردم نیما خیلی مرموز و چرت و پرت داره حرف میزنه و مثل همیشه نیست یهو میم از پشت در با آهنگ تولدت مبارک و کیک و فشفشه اومد تو و جفتشون برام کادو گرفته بودن....بعدشم نشستم کلی حرف زدم با نیما و باز دوباره حس سبکی گرفتم واقعا خدا رو شکر که تو این روزای سخت هست و بدون توقع کمکم میکنه...خصوصی ترین حرفایی که به هیچکس نمیتونم بزنم رو بهش میگم و خیلی خوب راهنمایی ام میکنه ....

پ.ن:هنوز برگام دارن میریزن از این خبر که هفته ی پیش عروسی علی بود و خرداد هم بچه اش به دنیا میاد😳هنوز هضم نکردم چقدر تو مرمووووز بودی پسر ...با ۲۵ سال سن بهش میخوره ۲۰ سالش باشه حالا فک کن چند ماه دیگه بچه شم بغل بگیره😅

پ.ن: فعلا تنها چیزی که از مصرف قرصها بهم رسیده تو این یه ماه ، از بین رفتن هر گونه حس عاطفی و ...نسبت به مردهاست و این خیلی خوبه حس قدرت میکنم بابت این موضوع دیگه نیاز به هیچ مرد حمایتگری ندارم انگار...شاید موقتی باشه این حس ولی همینکه دارم تجربه اش میکنم خوبه...