واقعا نمیشه از رو ظاهر قضاوت کرد...هیچکسو...

ساعت ۱۰ونیم شب از مترو اومدم بیرون اصلا ماشین نبود دنبال دربست بودم یکی وایساده بود گفتم خب همین میبره دیگه گفتم فلان جا دربست چقدر میبری گفت کجا میشه؟گفتم هیچی ولش کن ...فهمیدم این کاره نیست...دو تا کوچه بعد اومد دنبالم که بیا و از رو نقشه پیداش میکنم

منم دیگه چاره ای نداشتم واقعا ماشین نبود...قبل سوار شدن در جلو رو باز کرد گفتم عقب راحتم...بگذریم از اینکه انگشتر فیروزه انداخته بود و قیافه اش عین پسر بچه مثبتا بود و تسبیح توماشین و ...

شروع کرد به اینکه خسته نباشی سر کار بودی و...منم هیچکدومو جواب ندادم...رسیدیم سر کوچه گفتم همینجا پیاده میشم گفت نههه حتما در خونه ...اومدم پول بدم یهو دیدم دستمو گرفت گفت نمیخواد پول بدی ...برگام ریخت گفتم یعنی چی در راه رضای خدا کار میکنی؟دستمو کشیدم عقب دستشو گذاشت رو پام گفت شمارتو نمیدی؟خلاصه که با اخم پیاده شدم