شاید
شایدم واقعا باید به خودم افتخار کنم...
من نه به جایگاه خاصی رسیدم نه کسی منو میشناسه نه کار بزرگی برای کسی کردم نه به پول و موقعیت خاصی رسیدم نه تو هیچ کدوم از حوزه های زندگیم موفقیت کسب کردم ....و علاوه بر همه ی اینا بارها و بارها اشتباه کردم و باخت دادم...
ولی شایدم با این اوصاف بازم باید به خودم افتخار کنم...
من هرروز دارم خودمو از این تخت لعنتی بلند میکنم و ادامه میدم....
من هرروز وسط جنگ و دعواهای زندگیم که هنوزم بهش عادت نکردم و هربار به تپش قلب میوفتم تحمل میکنم و با قرص خودمو آروم میکنم ...
من دارم بدون هیچکدوم از اون قرص اعصاب های قوی و بدون روانگردان های قبلی این زندگی ای که سخت تر شده رو ادامه میدم...
من هرروز دارم صدای اون کسی که تو ذهنم بهم میگه خودتو بکش و راحت کن رو ساکت میکنم و تو شرایطی تلاش میکنم که میدونم چندین نفر از دوستام با وضعیت خیلی آسونتر از من دست از کار و تلاش کشیدن و بیخیال شدن و رفتن...
من هرروز دارم به زنده موندن تو جهنمی ادامه میدم که شاید هیچکس از بیرون ذره ای نفهمه چه جنگی درونمه...جوری محکم راه میرم که آدمی که از بغلم رد میشه متوجه نمیشه که هر لحظه از شدت سرگیجه و افت فشار ممکنه بخورم زمین...
شاید بعدا اینا رو خوندم و به خودم افتخار کردم...
امروز کسی نبود که از شدت فشار روانی حتی بخوام چند ثانیه بغلش کنم من یادم نمیره که تو دسشویی عمومی گریه هامو کردم خودم اشکامو پاک کردم و بعدش انگار که همه چی خوبه بازم ادامه دادم...
زخمی که یه ماه پیش روی دستم زدم داره کمرنگ و محو میشه ولی خب چند روز سختی که داشتم از ذهنمپاک نمیشه...
من همین الان تو اتمسفری دارم نفس میکشم که هر دم و بازدمش بهم حس خفگی میده ولی بازم فرار نمیکنم خودمو نمیکشم و بیخیال زندگی کردن و ادامه دادن نمیشم...
من هنوز اینجام...هنوز خودمو سرپا نگه داشتم...تنهایی...
شاید از درون خالی و نابود و شکسته و پر از خشم و کینه و شکست باشم....
اما هستم ...من هنوز هستم و شاید همین کافی باشه...شایدم نه...نمیدونم...